تبليغاتX
فرزند کوهستان - سقوط

آقا خدا ببخشه ، آقا شده به خدا . ماشاء الله توي خيابون مثل ماه ميدرخشه . هزار الله و اکبر به اين پسر . محمدو ميگم ، ماهه به خدا . نديدم چش تو چش کسي بندازه ، اينقد اين بچه حيا داره بخدا ، آقا همين هفته پيش چرخ گاريم خراب شده بود ، خدا لعنت کنه اين پيمانکار مارو ، ظالمه به خدا ميگه پاتم شکست بايس اشغالاي محلو جمع کني ، ميگه ، گاري نميخاي با دس جمع کن بذار تو سطل بزرگ ، ماشين بياد جمعشون کنه . آقا اگه محمد چرخمو درست نميکرد نمي دونستم چکار بايس ميکردم . شير مادرش حلالش باشه نذر کردم بَچَم پسر باشه اسمشو بذارم محمد ، قربون خدا و رسولش برم همه ي محمدا اينجوري از آب در ميان . دستکشش را از دست درآورد و تلفن همراهش را که به بند آبي رنگي آويخته به گردن از جيب پيراهش بيرون کشيد ، تند تند دگمه ها را فشار داد و صفحه مبايل را چرخاند به سوي من و گفت . آقا سه روز پيش داشت ميرفت بيرون اين عکس رو ازش گرفتم . کيف دستش بود ، پيراهن سبز و شلوار قهوه ايي به تن داشت وکفش کتاني که خيلي دوستش داشت را پا کرده بود . چشمانش را مقابل آفتاب کمي ريز کرده بود و پوست سفيد و شفاف صورتش به دوطرف کش آمده بود داشت ميخنديد محمد ، راست ميگفت صفرعلي مثل ماه نه مثل خورشيد مي درخشيد . لبخندي زدم و مبايل را دادم دست صفرعلي يکي ـ دو دگمه را فشار داد ، آن را گذاشت توي جيب پيراهنش ، دستکشش را دست کرد و انگار همه ي حرفش را زده باشد خداحافظي کرد و رفت . کليد را انداختم به قفل ، در ساختمان را باز کردم ،‌ پشت در همسايه طبقه سوم ما توي حياط انگار منتظر من بود . آقــــاي متانت سلام . دستش را هم به طرف من دراز کرد . دستش را فشردم و پاسخ سلام رسمي اش را هم خيلي آرام و محترمانه دادم . گفت : قربان هنوز خبري نشده ؟ گفتم نه . سري تکان داد و گفت : خوب هيچ کس هم با شما تماس نگرفته ؟ گفتم نه . آهي کشيد و خواست چيز ديگري بگويد عذرخواهي کردم و او را تنها گذاشتم توي حياط ، حس کردم که دارد از پشت مرا نگاه مي کند . دست نوشته هاي زيباي محمد به تابلوي ساختمان توي راهرو خود نمايي ميکردند ، آن شب داشت مي نوشت و بلند بلند هم ميخواند " لطفا سکوت و انظباط ساختمان را رعايت کنيد ، اينجا يک مکان کاملا عموميست " برگه را برداشت نشانم داد بابا خوب شد ، همانطور که سرم توي کتاب بود چشم از بالاي عينک دواندم به سوي او و گفتم عاليست پسرم . تاييد من حکم نوشتن برگه ي ديگري بود که محمد نوشت " اين ساختمان مال من و تو نيست مال ماست ، يادمان باشد بايد به حقوق يکديگر احترام بگذاريم " همانطور که ميخواند با سر نوشته محمد را تاييد ميکردم . طبقه دوم کاغذ ديگري را ديدم با خط محمد نوشته بود " پله پله ي ساختمان براي رفتن به بالاست ، دستانتان را محکم به نرده ها بگيريد " باز هم نوشته بود " بالا رفتن مهم است اما آرام و سالم رفتن مهم تر " و " مراقب سقوط باشيد " به خودم گفتم اينها را کي محمد نوشت ؟ چرا آنشب که مي نوشت اينها را نشانم نداد ؟ چرا براي من نخواند ؟ با همين سوالها پشت در ورودي آپارتمان که رسيدم مادر محمد ، مريم ، در را باز کرد سلام کرد ، جوابش را دادم . گفتم : از بچه خبري نشد ؟ بغضش ترکيد . سه روز پيش که محمد صبح زنگ زد به من ، پرسيد بابا خيابان چه خبره ؟ گفتم : خبري نيست . تقصير من بود شايد نبايد نادانسته جوابش را ميدادم . بيرون شلوغ بود ، خيلي شلوغ ، خيلي شلوغ .

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:15 توسط فرزاد |