تبليغاتX
فرزند کوهستان - خيالات

فرزند کوهستان

دست نوشته های من

در آغوشش گرفت آنقدر سفت که گويي قرار نيست از او جدا بشه .

صداي قرچ قرچ بند بند استخوانش را ميشنيد اما او اعتراضي نداشت .

لباش داغ و آتشين بود زبون خيسش رو توي دهنش سر داد .

چقدر شيرينه محيط نمناک کلمات عاشقانه .

دستاش حلقه سختي بود دور گردن سفيد و باريکش .

موهاي مشکي پرکلاغيش بوي ياس سفيد ميداد .

چش به چشاش دوخته بود .

نمي خواست چيزي بشنوه . نمي خواست چيزي بگه .

نرمي سينه هاي سفيدش تنش رو مور مور ميکرد .

هر لحظه فشار رو بيشتر ميکرد .

ساعت که زنگ خورد با کسالت ، تلخ و کدر چشاش رو باز کرد .

خيلي وقتا از روشنايي صبح حالش گرفته ميشد .

صورت نشسته و دهن گس .

بندکفشش رو ميبست .

فقط تونست پاهاي دختر همسايه رو ببينه که با کتاني هاي قرمز با شتاب از پله ها پايين ميرفت .

جرات نگاه کردن توي صورتش رو نداشت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 9:40  توسط فرزاد سیفی زاده  |