در آغوشش گرفت آنقدر سفت که گويي قرار نيست از او جدا بشه
.صداي قرچ قرچ بند بند استخوانش را ميشنيد اما او اعتراضي نداشت
.لباش داغ و آتشين بود زبون خيسش رو توي دهنش سر داد
.چقدر شيرينه محيط نمناک کلمات عاشقانه
.دستاش حلقه سختي بود دور گردن سفيد و باريکش
.موهاي مشکي پرکلاغيش بوي ياس سفيد ميداد
.چش به چشاش دوخته بود
.نمي خواست چيزي بشنوه
. نمي خواست چيزي بگه .نرمي سينه هاي سفيدش تنش رو مور مور ميکرد
.هر لحظه فشار رو بيشتر ميکرد
.ساعت که زنگ خورد با کسالت ، تلخ و کدر چشاش رو باز کرد
.خيلي وقتا از روشنايي صبح حالش گرفته ميشد
.صورت نشسته و دهن گس
.بندکفشش رو ميبست
.فقط تونست پاهاي دختر همسايه رو ببينه که با کتاني هاي قرمز با شتاب از پله ها پايين ميرفت
.جرات نگاه کردن توي صورتش رو نداشت
.+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 9:40  توسط فرزاد سیفی زاده
|
