از دوستان محترمي که با اين نيمه داستان همراهم شده اند خواهش ميکنم قسمت اول
"مسافرت" را هم بخوانند. خوشبختانه داستان را در این قسمت تموم کردم .ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد از يک ربع معطلي
. اتوبوس راه افتاد .ترانه زيباي
"کاروان" با صداي مخملي "بنان" توي سالن اتوبوس پخش ميشد .حسابي احساساتي شده بودم
.خاک بر سر ، داشت منو با ابراهيم تاتليس و شباي استامبول
! اِغوا ميکرد .مسير نيم ساعته تهران ـ کرج نيم متر نيم متر
. چهار ساعته طي شد .ازدحام خودرو ها و شيشه هاي پايين و کلافکي سرنشينها خفقان آور بود
.نتونستم تحمل کنم
. رفتم جلو به راننده گفتم : اگه ترافيک همينطوره ، من پياده بشم برگردم تهران ؟راننده که داشت عرق پيشونيش رو پاک ميکرد گفت
: نه بابا تا کرج اينجوريه ، الان راه باز ميشه .مثل کسي که بهش بگن برو بتمرگ ، برگشتم سر جام و ساکت نشستم
.نه ، مثل اينکه راه داشت کم کم باز ميشد
.ترافيک رون شد و راننده بعد از چندين ساعت ، دنده دو ، سه و چهار رو حواله ي موتور ماشينش کرد
.همه شيشه هاي اتوبوس رو باز کرده بودند و اگرچه به سختي مقابل اين باد مهاجم ميشد نفس کشيد ، اما کسي حاضر نبود صورتش رو از مقابل فشار بي امان اون پس بزنه
.بعد از ساعتي اينور و اونور نگاه کردن ، چشام گرم و پلکم سنگين شد ، خودمو فرو کردم توي صندلي که صداي موتور ماشين عوض شد
. دنده معکوس . سرعت ماشين کم شد . کم و کمتر تا جايي که ماشين ما کاملا ايستاد .نچ نچ راننده و مسافراي جلو موجب شد تا من و مسافراي ديگه سر بکشيم که ببينيم چه خبر شده ؟
چشاتون روز بد نبينه
. ماشيهاني کوچيک و بزرگ مثل حلقه هاي زنجير توي جاده حمام آفتاب گرفته بودند .اينجا کجاست ؟
کوهين
. ( منطقه ايي در استان قزوين )دقيقا سه ساعت فقط يه نقطه ايستاديم و بعد که مثلا راه باز شد گاماس گاماس جلو ميرفتيم
.سرمو دو دستي گرفته بودم
.کتابي رو که آورده بودم توي ماشين بخونم عنوانش
" چگونه بر اعصاب خود مسلط باشيد " بود.نگاه کردن به جلد اين کتاب هم حالم رو بهم ميزد و هم حسابي عصبيم ميکرد
.. ****ساعت برج سفيد و زيباي شهرداري قديمي رشت
23/30 دقيقه را نشون ميداد .مسافرا غر غر کنان يکي يکي پياده شدن
.اما من
"ژست" خاصي گرفتم و هنگام پياده شدن با صداي مردانه ايي مثل اينکه فرمانده ايي با سربازش بعد فتح موضع دشمن صحبت ميکنه رو به راننده گفتم : خسته نباشيد .نه نگاهم کرد و نه جوابم رو داد
.. ****
چند تا تاکسي با راننده هاي منتظر مثل کسايي که اومدن پيشواز مسافرشون دور ميدون جمع بودن
.در يکي از تاکسي ها رو باز کردم
يه پام روگذاشتم توي تاکسي و بدون اينکه نگاه راننده بکنم گفت
: منو ببر به يه هتل درجه يک .. ****
تابلوي نئون سر در هتل چشممک ميزد کيف رو گذاشتم روي پيش خوان
.جوان لاغر و کله پختي که مهمترين ويژگي صورتش دماغ غوزدار بزرگش بود قبل از اينکه چيزي بگم با لهجه گيلکي گفت
: اطاق رزو کرديد ؟گفتم
: نه .گفت
: پس اطاق ميخوايد ؟گفتم
: بلهگفت
: اطاق خالي اصلا نداريم .آدمي نبود که بهش اصرار کنم ، ميرم يه هتل ديگه
... ****
کرايه تاکسي رو داده بودم ولي او همانجا وايساده بود
.از وظيفه شناسيش خوشم اومد
.حدس زده بود شايد بخوام جاي ديگ برم
.راس ميگن اين رشتي ها مهمون نوازند
!نسيم شرجي که از پنجره ميپيچيد داخل خودرو تموم بدنم رو چسبناک کرده بود .واقعا يه حموم صفايي داشت
.حتما توي هتل اولين کاري که ميکنم
. گرفتن يه دوشه .. ****
آقا روزاي عاديش اطاق خالي تو هُتلاي اين شهر پيدا نميشه واي به حال الان که توي اين چند روز تعطيلي مسافرا شهرو تِرکوندن
.اين جوابي بود که متصدي هتل پنجمي که بهش سر زديم به من داد
.از هتل داشتم ميومدم بيرون که يکي از مسافراي داخل سالن به من گفت
:آقا برو انزلي حتما اونجا اطاق خالي گيرت مياد
.مثل آدمي که جواب تسليت شرکت کنندگان توي مجلس ختم مادرشون رو ميدن از لطفي که به من کرده بود تشکر کردم و زدم بيرون
.تاکسي رفته بود براي يک ساعت ده هزار تومان کافي بود
! مثل اينکه خودش خجالت ميکشيد بيشتر از اين از من پول بگيره .. ****
تابلوي تاکسي تلفي توجه منو جلب کرد
.دوتا جوون خوش قيافه توي پياده رو زير چراغ سر در تاکسي تلفني مشغول شطرنج بازي کردن بودند
.محو بازي بودند
.سرفه ي آرومي کردم و گفتم
: ببخشيد .يکيشون همينطور که مات صفحه سياه سفيد روبروش بود گفت
: بفرماييدگفتم
: براي انزلي رفتن ماشين داريد .دومي نگاهم کرد و گفت
: تنهايي .گفتم
: بلهسري تکان داد ، يعني آري داريم
.گفتم
: کرايه اش چند ميشه ؟گفت
: ساعتيه .ميشه ساعتي
7 هزار تومانگفتم
: تا انزلي چند ساعت راهه ؟گفت
: کمتر از يک ساعت .خساب کردم نهايتا همون يه ساعت و هفت هزار تومان ميشه
.بعد از يه مسافرت سه ساعته ، ساعت
3/30 صبح ما هم لابه لاي ماشين خيلي زيادي که وارد انزلي شدند . رسيديم مرکز شهر .. ****
پشت در اولين هتلي که رسيدم يه تابلوي زرد رنگ آويخته بودند با اين مضمون
: (( مسافر گرامي ؛ اطاق خالي اصلا نداريم .))کرايه ي ماشين رو دادم
.کنار خيابان ايستادم قطره آبي روي بينيم چکيد
.مثل اينکه آسمون ميخواست سوختگي دماغمو خاموش کنه
!بالا رو نگاه کردم
ابرهاي به هم تپيده توي دل هم جا خوش کرده بودند ، آسمون دلِ پُري داشت
.بارون گرفت ، دونه درشت و شلاقي
.کمتر از يک دقيقه تموم هيکلم خيس شد
.بايد برگردم تهران
.آره حتما بايد برگردم تهران
.با تلفن همراهم شماره اطلاعات تلفني شهر انزلي رو گرفتم
.بعد از
15 ـ 16 تا زنگ مردي با صداي گرفته گوشي رو برداشت ازو خواستم شماره فرودگاه رو بهم بده .او شماره ايي با پيش شماره شهر رشت رو بهم داد
.به فرودگاه رشت زنگ زدم
.آقا سلام براي تهران پرواز داريد ؟
بله ساعت
5بليط هم داريد ؟
نمي دونم
. البته اگر کنسلي آورده باشه ، شايد .چند نفريد
.يه نفر
. نيم ساعت قبل از پرواز خودتون رو برسونيد . ببينم شايد بليط بود.مثل ديونه ها ساعت
4 صبح با چنان سرعتي توي خيابون ميدويدم که اگر هر کس منو ميديد فکر ميکرد چيزي دزديم و دارم از دست پليس فرار ميکنم .توي آب هايي که سطح خيابان جمع شده بودند شالاپ شالاپ ميکوبيدم
. تراشه هاي آب از کف خيابان به صورتم هم ميپاشيد .دور يه ميدون يه تاکسي پارک کرده بود
. راننده اش سر گذاشته بود روي فرمون .زدم به شيشه
. سر بلند کرد .نفس نفس زنان گفتم آقا دربست ميريد رشت
.يکه خورده بود احساس کردم ترسيده
چشماش رو باز کرد مثل کسي که ميخواد توي تاريکي واضح تر ببينه گفت
:کرايه اش ميشه
50 هزار تومانتاييد من تندي سوار شدم شد
.. ****
داشتم واقعا ديونه ميشدم
ساعت
4/35 با اينکه راننده خيلي زرنگي کرد از لابه لاي ماشينهاي توي جاده رسيدم به فرودگاه . با سرعت خودم رو رسوندم به سالن .دربان گفت
: بليط داريد .گفتم
: نه . من بايد با اين هواپيما برم تهران .نگهبان گفت
: کدوم هواپيما . پرواز امروز به خاطر وضعيت جوي کنسل شد.هورري دلم ريخت
. اين همه عجله و شتاب براي هيچ .نشستم روي زانوهام
.با دست راست محکم کوبيدم توي سرم
نگهبان که دلش برام سوخته بود گفت
: ظاهرا هواي رامسر خوبه قراره ساعت 6 از رامسر يه هواپيما به تهران بپره .بلند شدم و سراسيمه از سالن زدم بيرون
. ****
رامسر دربست
.راديوي ماشين روشن بود آهنگ هاي تند تهيج کننده ي صبحگاهي و گوينده ايي که براي شنونده ها از فوايد سحر خيزي و ورزشهاي صبح گاهي حرف ميزد با بوي تند سيگار راننده حسابي آزارم ميداد
.نيم ساعته و با پرداخت
35 هزار تومن کرايه رسيدم رامسر .خودم رو انداختم روي پيشخوان متصدي صدور بليط فرودگاه
.نفس نفس زنان گفتم
: آقا من حتما بايد برم تهران . هر چقدر بخوايد بهتون ميدم يه بليط فقط يه بليط به من بديد .با آرامش خاصي نگاهي به سرتا پاي من انداخت و گفت
: شناسنامتون لطفا .اينقدر زيپ کيفم رو تند باز کردم که از غلافش در رفت
. شناسنامه رو دادم بهش .بعد هم مبلغش رو پرداخت کردم
.ساعت
6 پروازه البته اگه تاخير نداشته باشه .مثل آدمايي که بخواد يه پيروزي رويايي رو به اطلاع همه برسونه بليط به دست با لبي خندان طول سالن رو طي کردم و
روي نيمکت نشستم
. راستش رو بخوايد عمدا فاتحانه کمي هم بليط رو تکون ميدادم .ساعت
6 گذشت . 6/30 دقيقه ـ 7 ـ 7/30 دقيقه ـ 8 . تمام لباسام به تنم چسبيده بود .زنگ بلند گو به صدا در آومد
.مسافرين محترم ـ بلند شدم تا زود تر از ديگران به ورودي باند برسم ـ
((
مسافرين محترم پرواز رامسر ـ تهران به علت وضعيت نامساعد جوي امروز انجام نخواهد شد براي تعيين وضعيت بليط خود به متصديان صدور بليط مراجعه کنيد .)) واي خداي من دلم ميخواست سرم رو بکوبم به ديوار .بليطم رو پس دادم و از فرودگاه زدم بيرون بارون آروم آروم ميباريد
.ميخواستم گريه کنم
.بغض عجيبي گلوم رو گرفته بود
.مثل آدمايي که خبر مرگ عزيزي رو بهش دادن ، گيج بودم
. نمي دونستم پام رو دارم توي آب ميزارم يا توي خشکي .دختر جووني با مادرش صحبت ميکرد
: مامان جون با اتوبوس ميريم . زنگ زدم ترمينال گفتند ساعت 9 يه اتوبوس فوق العاده ميره تهران .گوشم تيز شد
. مثل اينکه واقعا به اسم تهران حساس شده بودم .ساعت
8/15 دقيقه ماشين گرفتم يک ربعه رسيديم ترمينال اتوبوس هاي رامسر .يه اتوبوس سفيد مثل رخش دم در ترمينال پارک بود و جوونکي که داشت ساک هاي مردم رو توي صندوق اون جا ميداد با صداي خراشيه و بلندي داد ميزد
. رامسر تهران جا نمونيد . ساک هاتون رو بياريد تحويل بديد .خيلي درد سر نکشيدم بليط گرفتم
. سوار شدم . ساعت 9 حرکت کرديم . تا خود تهران ترافيک بود ساعت 12 شب رسيدم تهران .نفس عميقي توي ميدان آزادي کشيدم
. دو روز و يه شب مسافرت من طول کشيد .واقعا نمي دونستم کي رو بايد سر زنش کنم
.از اون روز به بعد هر کس ميگه تعطيلات بريم شمال
. مثل اين ميمونه که يه کابوس وحشتناک رو به يادم بيارن .خشک شويي هم بعد از اينکه کت و شلوار کرمم رو به هم داد گفت
: لکه هاي سياه روي اون اصلا پاک نميشه ..
پايان