تبليغاتX
فرزند کوهستان - مسافرت ( قسمت اول )

فرزند کوهستان

دست نوشته های من

دوستان عزیز این داستان چون کمی بلند شد در چند قسمت ارائه میشود.ماجرایی که همه ما به نوعی درگیر آن بوده ایم یا خواهیم شد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ما توي کشورمان يه جورايي داريم با دو تا تقويم زندگي ميکنيم . تقويم هجري شمسي و هجري قمري ، البته مبادلات روبه رشد !! بين المللي ما هم داره يواش يواش تقويم ميلادي رو هم به ما تحميل ميکنه .

يه سال بين تعطيلات تقويم ملي و شمسي ما دو ، سه روز فاصله است ، سال بعد ميبيني دو تا تعطيلي از تقويم قمري

سرزده ميان و لاي اونا رو پر ميکنن . دولت هم که ميبينه مردم بلاتکليف اند " بين التعلين " ( اصطلاح بين دو تعطيلي که جند ساليست مثل هزار اصطلاح ديگر در کشور ما رايج شده ) را تعطيل اعلام ميکنه . هر سال توي طول سيصد و شصت و پنج روز چند بار اين اتفاق ميفته و همه ي ما رو غافل گير ميکنه .

اين ماجرا از اونجا شروع شد که پنج روز تعطيلي پشت سر هم جور شد ،

بايد برنامه ريزي درستي ميکردم !! تا بتونم از لحظه لجظه ي تعطيلات بهترين استفاده رو ببرم .

خيالاي زيادي داشتم .

اول گفتم ميرم "کاشون" اما فصل برداشت گل و گلاب گيري گذشته بود ، قيدش رو زدم . برم زاهدان بدک نيست .! مگه از جونم سير شدم ؟ با اين ترک تازي اشرار و قاچاقچيا که يه طورايي دارن با دولت قايم باشک بازي ميکنن . اجازه فکرکردن به قزوين رو هم اصلا به خودم ندادم . خوب ميرم اصفهان ...

اينور اونور خيلي شنيدم که ميگن ؛ " اصفهان حيف از اينکه بهش ميگن نصف جهان ، با اين مردمي که داره ! خدا نکنه از کسي کمک بخواي، مگه يکي پيش قدم ميشه؟! خدانکه راه گم کني ، امکان نداره کسي بهت آدرس درست و حسابي بده " . راستش خيلي اين حرفا رو قبول ندارم اما ترجيح دادم اصفهانم نرم .

عصر قبل از روز اول تعطيلات کت و شلوار کرم رنگ و مارک داري که خيلي هم گرون خريده بودم رو تنم کردم ،

با مختصر وسايلي که آماده اين سفر چهار ـ پنج روزه کرده بودم يه هو تصميم گرفتم برم راه آهن .

توي تاکسي خبرهايي از شيطنت عربها براي تغيير نام خليج فارس به خليج عرب ي پخش ميشد حسابي حس وطن پرستيم گل کرد ، رسيدم ايستگاه راه آهن بدون هيچ درنگي به متصدي فروش بليط گفتم : يه بليط براي بندر عباس ميخواستم .

خانم جواني که مخاطب من بود بدون آنکه نگاهم کنه گفت : اسمتون چيه ؟

محمد . محمد هولکي .

خيلي با وقار کيف پولم رو از جيبم بيرون آوردم و با صداي خيلي محترمانه ايي گفتم : چقدر بايد تقديم کنم ؟

چي چقدر بايد تقديم کنم ؟ آقا ،

از حالت صورتش فهميدم که از وقار و متانت اِقراق آميز من حسابي چِندشش شده .

همونطور که محو تماشاي صورتش بودم گفت : من اسمتون رو نوشتم ، شما نفر

هزار و ديست و سي و نهمين نفر هستيد . نيم ساعت ديگه همکارام ميان و به ترتيب شماره ، بليط ها رو صادر ميکنن . بفرماييد صداتون ميزنن .

گفتم : چند بليط قراره صادر بشه ؟ گفت : سيصد و بيست تا

گفتم : اميدي هست به من هم بليط برسه ؟

از صداقتش خيلي خوشم اومد گفت : اصلا . يعني به هيچ عنوان .

مثل پسرهاي حرف گوش کن خداحفظي کردم و زدم بيرون .

قيد خليج هميشه فارس رو زدم .

رشت بد نيست .

هم شهر باکلاسييه/ هم چند کيلومتر اونورترش دريا هست . جنگل و چشم اندازاي زيباي مسيرش هم که زبانزد عام و خاصه . در ضمن سه ، چهار ساعت بيشتر هم تا اون جا راه نيست . حتما ميرم رشت .

آفتاب داشت غروب ميکرد.

خيلي فکورانه به خودم گفتم : کار عاقلانه ايي ! نيست که الان راه بيفتم . ميرم خونه و فردا صبحِ زود راهي ميشم .

شما که نشنيديد ، ته دلم آرزو کردم کاش ماشين داشتم و همين الان راه ميفتادم .

سوار تاکسي که شدم . 45 دقيقه طول کشيد تا برسم خونه کلافه شده بودم از ترافيک و ازدحام اين همه ماشينِ تک سرنشين .

.                                               ****

شب تا صبح از ذوق مسافرت خواب به چشمم نرفت ، استرس داشتم . سري تو کتابهام کردم . چاره دردم نشد . بعدش اينقدر کانال ماهواره رو انور اونور کردم که باتري کنترل اون تموم شد .

اولين نوني که از تنور نون وايي بيرو اومد رو من برداشتم .

بعد خوردن دوتا تخم مرغ و يه ليوان چاي با نون داغ و برشته سنگک کت و شلور به تن و کيف به دست مثل کارمنداي

وظيفه شناسي که ميخوان نيم ساعت زودتر از همه سرکار برسن از خونه زدم بيرون . اينقدر به موهام ژل زده بـودم که باد تندي که از پنجره ماشين توي اطاق ميپيچيد هم تکوني به يه تارش هم نمي داد .

. ****

ساعت 7 صبح رسيدم ترمينال غرب .

خواستم وارد سالن بشم که نعره اي سرجا ميخکوبم کرد.

هوي ؛ مگه نمي بيني زمين خيسه ؟ تازه "تي"کشيدما . کجا داري ميري ؟

گفتم : ببخشيد ميخواستم بليط بخرم .

اين ساعت صبح !؟ هنوز هيچکس سر کارش نيومده ، نيم ساعت ديگه تازه بليط فوشا ميان .

سري تکان دادم يعني فهميدم .

خواستم برم يه گوشه ايي بشينم تا نيم ساعت بگذره که يکي صدام زد .

آقا ؛ بليط برا کجا ميخوايد ؟

شاگرد راننده ايي که جند متر اونورتر داشت شيشه ي اتوبوس سبز و خوش رنگي رو تميز ميکرد بود .

گفتم : براي رشت .

گفت : از سه روز پيش تمام اتوبوسها به مقصد شمال پر شدن .

گفتم : يعني من نمي تونم برم رشت ؟

سري بالا انداخت .

گفتم : شما کجا ميريد ؟

ترکيه . استامبول . خدمت ابراهيم خان .

ابراهيم خان ؟

آره .

اشاره کرد به يک عکس رنگ و رو پريده روي تي شرتش .

مردي با ابروهاي کلفت و سبيل کلفت تر .

ابرهيم تاتليس .

اومد کنارم سيگاري روشن کرد و گفت : اتفاقا صندلي خالي هم داريم .

گفتم : تشريفات نداره بخوام بيام ترکيه ؟

گفت : نه ، اصلا .گفتم : بليط رفتن تا استانبول قيمتش چقدره ؟

گفت : پنجاه هزار تومن .

به نظرم اومد خيلي پول کميه .

چي ميخواد تا بتونم از مرز خارج بشم ؟

گفت : خدمت سربازي رفتي /

آره .

خوبه ، فقط پاسبورد ميخواد .

سر مرز ، خروجي اَزَت ميگيرن .

ترديدم رو که ديد پُک غليط سيگارش رو تو صورتم فوت کرد و گفت : ببين داداش ما ساعت 9 راه ميافتيم .

فردا ساعت 6 صبح ميرسم استانبول ، تو ميتوني تا ساعت 10 شب تو خيابونا برا خودت بگردي . شبم بيا خودم ميبرمت يه جاي دِبش ؛ عشق و حال . زد روي شونم .

يکه ايي خوردم . منظورم رو که ميفهمي . گفتم آره بابا . خواستم کم نيارم گفتم : خودم اهلشم .

گفت : خوبه اُوکي .

ادامه داد : فرداش هم ساعت 9 صبح دوباره راهي تهران ميشيم با خودمون ميتوني برگردي .

حساب کردم رفت و برگشتمون ميشه چهار روز . خيلي سفر خوبي ميشه .

گفتم : خوب من ميرم پاسبوردمو بيارم

با لحن شتاباني که انگار داشت هولم ميداد گفت : بدو راس ساعت 9 حرکت ميکنيما .

با گامهاي بلند از ترمينال خارج شدم .

خواستم تاکسي بگيرم که صداي خراشيده ايي توجهم رو جلب کرد

رشت / رشت / رشت حرکت .

يه مرد ميانسال با لباسي نه چندان مرتب و پوستي آفتاب سوخته پاي يه اتوبوس سفيد رنگ و تروتميز که چهار پنج صندلي خالي داشت ايستاده بود .

انگار سحر شدم . توي چند ثانيه تصميم عوض شد . سوار اتوبوس شدم .

همينطور که داشتم کُتم رو در مياوردم با ذوق به خودم گفتم . چه جذابيتي داره اين رشت !!

آهاي رشت ؛ من دارم ميام .

..........................................  ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:58  توسط فرزاد سیفی زاده  |