نشستم کنارش
.بهش گفتم
: تا کي ميخواي ادامه بدي ؟از اين وضع خسته نشدي ؟
دلت نميخواد بلند بشي ؟
اين وضع بايد تغيير کنه
.دل همه از دستت خون شده ؟
تکليف هيچ کس روشن نيست
مادرت داره دق ميکنه بيچاره
.پيرزن نمي دونه ديگه بايد چکار کنه
.از وقتي که توي اين وضع افتادي هيچي سر جاش نيست
.راستش ما هم نمي خوايم خيلي دخالت کنيم
.آخ گلوم گرفت ، قلبم داره تير ميکشه
.باباجون من ؛ تا کي ميخواي به آسمون نگاه کني ؟
آخ ؛ اين چه کاري بود ، اين چه کاري بود با خودت کردي عزيز من ؟
!خون توي صورتم دويد
.يه هو تمام بدنم گرم شد
.عرق سرد کمرم رو آزار ميداد
.کنترل اعصابم از دستم خارج شده بود
.داد زدم ؛ پس چرا هيچي نمي گي ؟
دستم رو گرفتند
. منو بردن بيرون .رييس بيمارستان با مادر علي صحبت ميکرد
.شايد اين آخرين تلاش او براي متقاعد کردن پيرزن براي اهداء عضو پسر
19 ساله اش باشه !مادر علي همانطور که اشک ميريخت بين هق هق گريه ش نجوا ميکرد خدايا ؛ علي جان ؛ چه کار بايد بکنم ؟
!مادر علي رو کرد به رييس بيمارستان و گفت
: آخ جوون مرگ شد پسرم .دکتر جان کجا رو بايد امضا کنم ؟
...
شاهد آن نيست كه مويي و مياني دارد بنده طلعت آن باش كه آني دارد ...