تبليغاتX
فرزند کوهستان - بنده طلعت آن باش كه آني دارد

فرزند کوهستان

دست نوشته های من

نشستم کنارش .

بهش گفتم : تا کي ميخواي ادامه بدي ؟

از اين وضع خسته نشدي ؟

دلت نميخواد بلند بشي ؟

اين وضع بايد تغيير کنه .

دل همه از دستت خون شده ؟

تکليف هيچ کس روشن نيست

مادرت داره دق ميکنه بيچاره .

پيرزن نمي دونه ديگه بايد چکار کنه .

از وقتي که توي اين وضع افتادي هيچي سر جاش نيست .

راستش ما هم نمي خوايم خيلي دخالت کنيم .

آخ گلوم گرفت ، قلبم داره تير ميکشه .

باباجون من ؛ تا کي ميخواي به آسمون نگاه کني ؟

آخ ؛ اين چه کاري بود ،‌ اين چه کاري بود با خودت کردي عزيز من ؟!

خون توي صورتم دويد .

يه هو تمام بدنم گرم شد .

عرق سرد  کمرم رو آزار ميداد .

کنترل اعصابم از دستم خارج شده بود .

داد زدم ؛ پس چرا هيچي نمي گي ؟

دستم رو گرفتند . منو بردن بيرون .

رييس بيمارستان با مادر علي صحبت ميکرد .

شايد اين آخرين تلاش او براي متقاعد کردن پيرزن براي اهداء عضو پسر 19 ساله اش باشه !

مادر علي همانطور که اشک ميريخت بين هق هق گريه ش نجوا ميکرد خدايا ؛ علي جان ؛ چه کار بايد بکنم ؟!

مادر علي رو کرد به رييس بيمارستان و گفت : آخ جوون مرگ شد پسرم .

دکتر جان کجا رو بايد امضا کنم ؟

... شاهد آن نيست كه مويي و مياني دارد             بنده طلعت آن باش كه آني دارد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 12:39  توسط فرزاد سیفی زاده  |