شيرين تر از غيبت توي دنيا هيچي نيست
. اصلا اين غيبت يه وقتايي معجوني آرم بخشه .لحظه ي غيبت کردن چنان اين شيريني و تاثير آرمش بخشش ميگيرت که هيچ تذکر و اشاره و کنايه ايي به يادت نمي ياد
.آدماي اهل غيبت
. آدماي خاصي اند . هر جا ميرن ، چيزهاي را ميبينن که ديگران خيـــلي به آنها دقت نميکنن ، بعد همونارو چنان با آب و تاب نقل ميکنن که بيا و ببين .راجع به منع اين حس عجيب انساني که ترديد نکنيد با همه ي ما هست و خواهد بود اخبار و احاديث و نغز بزرگان بسيار آمده اما کو گوش شنوا .توي تاکسي نشسته بودم
.سه نفر ديگه غير از من و راننده هم توي اين اطاقِ کوچکِ به ظاهر عمومي جا خوش کرده بودند
. يـه مردِ ميان سالِ تنومند با پيراهن سفيدْ رنگي ، صندلي جلوْ کنار راننده به پشتي شل و وِلي که روي پاي نفر عقبي افتاده بود يله داده بود .از بين دو سه پُک سيگاري که به دست داشت لطف ميکرد و باز دم يه پُکش رو از پنجره به بيرون فوت ميکرد اما بقيه دود سيگارش مهمون ريه هاي من و مسافراي ديگه بود
.اصلا دوست نداشتم جاي نفر پشت سر او باشم، هم وزن اين آقا رو روي پاهام تحمل کنم
/ هم خاکستر سيگار طرفو که باد از پنجره جلو روي لباسم پهن ميکرد وهم اينکه دود موجود توي اتاق ماشين رو تنفس کنم .البته توي تحمل مورد سومي با او شريک بودم
!دو سه بار اين دست و اون دست کرد چيزي بگه ولي جلوي خودش رو گرفت
."
داداش اين بغلا پياده ميشم "جمله بسيار زيبايي بود به خصوص که مسافر سيگار به دست اونو ادا کنه
.يک دقيقه بعدِ پياده شدنش هنوز مشغول تنفس دود سيگارش بوديم
.جَوون صدا کلفت صندلي پشت همينطور که داشت زانوهايش را ميماليد گفت
: مرتيکه خجالت نميکشه . بــا اين هيکل گُنده و با اين موي سفيدش انگار توي دستشويي خونه ش نشسته . خفمون کرد با اين دود سيگار لاپيچش.خاک بر سر اصلا فکر نميکنه که کس ديگه ايي هم تو ماشين هست
....لابه لاي ابراز اعتراضش نگاهي هم به ما ميکرد من و بغل دستيم هم با سر به علامت تاييد با او همراه شديم
.زنگ مبايلش حرفش رو بريد
. خيلي توپش پر بود اگه تلفنش زنگ نمي خورد حرف و اعتراض براي گفتن زياد داشت ."
سلام ممد آقاچي گفتي
! نه آقا ! همون دويست هزار تومان يک کلام . نه قربونت برماصلا جا نداره
نمي خواد
! ميدمش يه مشتري ديگه ."راستش حسابي ما درگير معاملعه ي تلفني او شده بوديم
.مثل اينکه صداش هم خوب نمي رفت براي همين حسابي باد به گلو انداخته بود
."
ممد آقا يه لحظه گوشي ." آقا من پياده ميشم . کرايه اش را داد و پياده شد .درو که بست کسي که بين من و اون نشسته بود گفت
: بابا گوشمون کَر شد .چه گيري افتاديم انگار دفتر کارشه
.پدر بيامورز اصلا ملاحظه نميکنه که اينجا نبايد با مبايل اينجوري به گوش و اعصاب ما تجاوز کنه
.!!!منهم سري به چپ و راست تکون دادم
. مثل اينکه تاييد من کمي آرومش کرد .کمي جلوتر اين مسافر هم پياده شد
.من موندم و راننده ،
ديرم شده بود
.راننده سرعتش رو بيشتر کرد
. خوشحال شدم . اگه همينجور مسير رو طي ميکرد تقريبا 10 دقيقه ديگه به مقصد ميرسيدم .سر يکي از چهار راهها راننده مسيرش رو کج کرد با عجله گفتم
: قربان من آخر همت پياده ميشم .نذاشت حرفم تموم بشه
.با شتاب يه دنده عوض کرد و با لحن خيلي قاطعانه اي که اصلا بوي خواهش و اجازه گرفتن نداشت گفت
: اين پمپ گازيه خيلي خلوته 10 دقيقه بيشتر طول نميکشه من گازمو بزنم .نميدونستم منفي جواب بدم
/ پياده بشم / اعتراض کنم ، فقط سکوت کردم .بعد از چند دقيقه معطل شدن نوبتش رسيد پياده که شد خيلي دلم ميخواست يکي کنارم ميبود تا ميتونستم حسابي از بي ملاحظگي اين آقاي راننده تاکسي فلان
... فلان ... شده گله کنم . عصباني بودم . به خودم گفتم ؛ خواستم که پــياده بشم حتما بهش اعتراض ميکنم . ميگم ؛ دفعه بعد اگه خواستيد گاز يا بنزين بزنيد يا مسافراتون رو پياده کنيد يا از اونها اجازه بگيريد شايد کسي عجله داشت و ... در و باز کرد و پريد تو ماشين تندي استارت زد و راه افتاد .با لبخندي زورکي از توي آينه بهم نگاه کرد و گفت
: خيلي ببخشيدا .گفتم
: ايرادي نداره حق داريد ، خلوت بود .نمي دونم چرا اين کلمات از دهنم اومد بيرون ؟
! ديگه تموم شد ، با اين جواب دلنشين ، ديگه جايي براي اعتراض و اون خطابه ايي که قصد داشتم موقع پياده شدن ايراد کنم باقي نمونده بود .راننده گفت
: عجب آدماي سوء استفاده گري هستن . اين پُمپيا رو ميگم . آقا پانصد توماني بهشون ميدي ديگه باقيش روبرنمي گردونن.صبح تا شب دويستا 100 تومان ميشه بيست هزار تومان توي يه ماه ششصد هزار تومان ، همينجوريمردم رو سرکيسه ميکنن
. سري تکون دادم . گفتم کاملا حق با شماست .در ماشين رو که بستم دلم ميخواست داد بزنم
. حسابي کلافه بودم . دنبال يکي ميگشتم تا درد دلم رو از دير رسيدن و معطلي که اين آقاي راننده از خود راضي و ( سه تا نقطه) به سرم آورده بود خالي کنم .اما حيف ؛ نه کسي بود نه من وقت داشتم کسي رو پيدا کنم
.