تبليغاتX
فرزند کوهستان - جای رنگین کمان توی زندگی ما خالیست

فرزند کوهستان

دست نوشته های من

مدتهاست که تو شهرِ ما رنگين کمان نزده .

کوچيک بودم ، بارون که ميباريد ، عشقِ ديدن رنگين کمان به دلم ميافتاد . مادرم ميگفت : اَلانه که رنگين کمان بزنه ! اين حرف رو موقعي که خورشيد پرتوي نورش رو به تراشه هاي آب توي آسموني که هنوز خيسِ بارون بود ميتاباند ،ميزد .

 بيرون ميدويدم ، درِ حياط که باز ميشد ، چشم انداز کوه و دشتِ شمالي شهر، چارقدِ هفت رنگ به سرکشيده بود.

اولين باري که جشنِ نور و بارون و آسمونِ آبي خدا رو با هفت رنگ زيباش ، ديدم هفت سالم بود .

يـه روز ، توي دشت ِپای کوه، آنقدر دويدم تا برسم به رنگين کمان .

 مادر بزرگم ميگفت : (( رنگين کمان هديه بهشتي هاست به کساني که توي زمين کارهاي خوب ميکنن يا دوست دارن کاراي خوب بکنن ))

لب به دندون ميگرفت و ميگفت : (( واي ميترسم از روزي که ديگه رنگين کمون نزنه ))

ظهر يه روز باروني وقتي روم رو بــــرگردوندم تا کسي اشکام رور موقع دفن کردن مادر بزرگم نبينه / گوشه قبرستون ديدم ، رنگين کمان خشگلي زده . فکر ميکنم شش رنگ داشت ، يه رنگش کم شده بود .

بچه اي توي دنيا نيست که حداقل يکبار رنگين کمان رو توي دفترِ نقاشيش نکشيده باشه . شُعراي زيادي تا حالا در وصف اين جادوي آسماني سرودن . بچه هاي زيادي هم هستن که شعر رنگين کمان رو حفظ اند .

بعد از اولين ملاقاتم با هفت رنگ شيرين آسمون .

نسيم بعد از هر بارون بوي رنگين کمان ميداد . بوي سبز ، آبي ، نارنجي ، بنفش ، نيلي ، قرمز

بعد از باران ، دلم هواي نفس کشيدن تو حياط خيس خورده خانه مان ميکرد .

مادرم بي قراريم رو که ميديد دست به کار ميشد . بدون هيچ مقدمه ايي .

" يکي بود يکي نبود " . در شهر داستان رو برام باز ميکرد .

دل بي تابم دست به دست نسيم راهي روياهاي کودکانه ميشد و برا همين امروز نفس عميق بعد از باران منو به همان روزها ميبره .

هنوز قصه ي هفت رنگ / رنگين کمان مادرم توي گوشمه :

(( شبي سياه تا صبح بارون باريد .

رعد و برق ميزد ، دل همه ميلرزيد .

بچه ها از ترس خوابشان نبُرد .

برخي سر به بازوي پدرانشان ميگذاشتند و برخي هم به آغوش گرم مادرانشان پناه ميبردند.

سپيده زد .

باران باز هم ميباريد .

ديگر ، شدت زيادي نداشت .

ُاِنگار خورشيد هم ترسان و لرزان بالا ميامد . بالاخره بالا آمد .

از لاي ابرهايي که کمي دل ، باز کرده بودند تابيد .

در آسمان قوس رنگي درست شد .

از پشت تمام پنجره هاي شهر ، چشمان کوچکي با لبخند ، خيره به هفت رنگ آسمان شد .

بچه ها از همه بيشتر رنگ ها را مي فهميدند .

رنگ ، رنگ زندگي بود .

رنگ خنده ، رنگ شادي ، رنگ دوستي و رنگ عشق ...

وقتي رنگين کمان توي آسمون ميزنه همه ميخندن

همه شادن ، انگار همه با هم دوستن ... ))

وسطاي قصه خوابم برد .

مدتيست غصه ، قصه رنگين کمان مادرم رو ميخورم ،

حيفم مياد ، چرا  اون شب بيدار نموندم تا آخرش رو بشنوم ؟

جاي رنگين کمون توي زندگي ما خاليست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:36  توسط فرزاد سیفی زاده  |