مدتهاست که تو شهرِ ما رنگين کمان نزده
.کوچيک بودم ، بارون که ميباريد ، عشقِ ديدن رنگين کمان به دلم ميافتاد
. مادرم ميگفت : اَلانه که رنگين کمان بزنه ! اين حرف رو موقعي که خورشيد پرتوي نورش رو به تراشه هاي آب توي آسموني که هنوز خيسِ بارون بود ميتاباند ،ميزد .بيرون ميدويدم ، درِ حياط که باز ميشد ، چشم انداز کوه و دشتِ شمالي شهر، چارقدِ هفت رنگ به سرکشيده بود.
اولين باري که جشنِ نور و بارون و آسمونِ آبي خدا رو با هفت رنگ زيباش ، ديدم هفت سالم بود
.يـه روز ، توي دشت ِپای کوه، آنقدر دويدم تا برسم به رنگين کمان
.مادر بزرگم ميگفت : (( رنگين کمان هديه بهشتي هاست به کساني که توي زمين کارهاي خوب ميکنن يا دوست دارن کاراي خوب بکنن ))
لب به دندون ميگرفت و ميگفت
: (( واي ميترسم از روزي که ديگه رنگين کمون نزنه ))ظهر يه روز باروني وقتي روم رو بــــرگردوندم تا کسي اشکام رور موقع دفن کردن مادر بزرگم نبينه
/ گوشه قبرستون ديدم ، رنگين کمان خشگلي زده . فکر ميکنم شش رنگ داشت ، يه رنگش کم شده بود .بچه اي توي دنيا نيست که حداقل يکبار رنگين کمان رو توي دفترِ نقاشيش نکشيده باشه
. شُعراي زيادي تا حالا در وصف اين جادوي آسماني سرودن . بچه هاي زيادي هم هستن که شعر رنگين کمان رو حفظ اند .بعد از اولين ملاقاتم با هفت رنگ شيرين آسمون
.نسيم بعد از هر بارون بوي رنگين کمان ميداد
. بوي سبز ، آبي ، نارنجي ، بنفش ، نيلي ، قرمزبعد از باران ، دلم هواي نفس کشيدن تو حياط خيس خورده خانه مان ميکرد
.مادرم بي قراريم رو که ميديد دست به کار ميشد
. بدون هيچ مقدمه ايي ."
يکي بود يکي نبود " . در شهر داستان رو برام باز ميکرد .دل بي تابم دست به دست نسيم راهي روياهاي کودکانه ميشد و برا همين امروز نفس عميق بعد از باران منو به همان روزها ميبره
.هنوز قصه ي هفت رنگ
/ رنگين کمان مادرم توي گوشمه :((
شبي سياه تا صبح بارون باريد .رعد و برق ميزد ، دل همه ميلرزيد
.بچه ها از ترس خوابشان نبُرد
.برخي سر به بازوي پدرانشان ميگذاشتند و برخي هم به آغوش گرم مادرانشان پناه ميبردند
.سپيده زد
.باران باز هم ميباريد
.ديگر ، شدت زيادي نداشت
.ُاِنگار خورشيد هم ترسان و لرزان بالا ميامد
. بالاخره بالا آمد .از لاي ابرهايي که کمي دل ، باز کرده بودند تابيد
.در آسمان قوس رنگي درست شد
.از پشت تمام پنجره هاي شهر ، چشمان کوچکي با لبخند ، خيره به هفت رنگ آسمان شد
.بچه ها از همه بيشتر رنگ ها را مي فهميدند
.رنگ ، رنگ زندگي بود
.رنگ خنده ، رنگ شادي ، رنگ دوستي و رنگ عشق
...وقتي رنگين کمان توي آسمون ميزنه همه ميخندن
همه شادن ، انگار همه با هم دوستن
... ))وسطاي قصه خوابم برد
.مدتيست غصه ، قصه رنگين کمان مادرم رو ميخورم ،
حيفم مياد ، چرا اون شب بيدار نموندم تا آخرش رو بشنوم ؟
جاي رنگين کمون توي زندگي ما خاليست
.