تقديم به دوست خوبم ( محمدرضا آذرپندار )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ مادر چرا چيزي نمي گي ؟ چه عجله ايي داري ؟ کجا ميبري منو ؟ آروم تر .
مادر پنجه به مچش انداخته ، با فشار سفت ميکشد . تمام سوالها بي جواب ميماند . انگار مادر حرفي براي گفتن ندارد . نه ، انگار نميخواهد حرفي بزند .
ـ آخ ؛ پام درد گرفت .
پسر خودش را شُل ميکند . ميخواهد وزنش ، مادر را مثل لَنگري به زمين نگه دارد . مادر دست پسر را ميکشد . لابه لاي جمعيتي که با بوي عرق و عطرگلاب در آميخته، در ازدحام مثل غريقي مي ماند که ناجي او پيرزنيست . آهنگي به گوش ميرسد ، انگار امام باز هم به لطف الهي موجب شده تا نقاره زن ها با بلندترين دمشان در نقاره ها بِدَمَند . مادر پسر را به جاي هميشگي صحن مي کِشد . پسر مينشيند و دستش را مثل هميشه دراز ميکند . دستش ميخورد به سنگِ سردِ ديوار . دلش باز ميشود . مثل قُفلي ميماند که ميله از دهانه سوراخ کشيده. خود را باز ميکند ،گرمش شده،کَمر ميکشد به خُنکاي سنگ. کاش ميشد سينه داغش را به سنگ بزند .!صداي ناله ها و گريه و العفو العفو گوشش را پُر ميکند . قلبش ريش ميشود وقتي گريه مادر را مي شنود .يا امام غريب ، يا علي ابن موسي الرضا ، يا امام معصوم ، يا رضا ؛ شفای اين بچه رو از خودت میخوام . اين دعا را پسر سالهاست که می شنود .
ـ مادر خلقت من معجزه است . تو اشتباه ميکني ! من همه چيز را بهتر از هر کسي ميبينم .
تمناي بی وقفه ی مادر پسر را به دنياي تاريک چشمانش بر ميگرداند.
عصايش را محکم مي کوبد به زمين ، از سکو بلند مي شود . به سختي زانو راست مي کند . زن ساکت و ساکن نشسته به زمين ، روي بالکُن مُشرف به حياطي که هيچ بادي ، برگي از درختش تکان نمي دهد . يک پا جمـــع ، يک پا دراز بر تَلي از سبزي . مثل مرثيه خواني مي ماند نشسته بر جسمي بي جان. فقط مَرد را نـگاه مي کند . سکوت حياط شکسته شده بود به آهنگ شکستن شيشه ي اتاق . خُرده شيشه ها با نور آفتاب سايه ي ديوار را به رگبار گرفته اند. سنگي سياه هم نشسته به زمين ، هَمشانه ي بُراده هاي خورشيد . زمان مي بَرد مَرد به درِ حياط برسد . اما ميرسد . در آهسته باز ميشود ، بچه ها مي گريزند . يکي از همه سريع تر مي دود . مـرد آهسته در را مي بندد . مرد خوشحال است . براي امروزش کاري درست شد اما چهره ي خشمگيني به خود مي گيرد .زن هم خوشحال است که مرد مي تواند از خانه بيرون برود براي آوردن شيـشه بُر اما چهره ي ناراحتي به خود گرفته . مرد و زن حال هم را مي فهمند . اما سکوت همچنان پا برجاست .
از دهانه چاه نميشود داخلش را نگاه کرد سَرَش که مي ايستي هُري دلَت مي ريزد .ياد بابا مي افتم، هميشه ميگفت : پسر جلوت رو خوب نگاه کن ! نکنه بيفتي به چاه !!!
حفره مثل ميخ تو خالي ، فرو رفته به زمين .پسر سر طناب را ميگيرد و ميکشد بالا ، طناب مثل مار مي پيچد به خود و جمع ميشود روي تل خاکي که دهانه چاه را گِرد کرده . طناب که روي زمين آرام مي گيرد دَلووي پيدا ميشود خالي ، نه آب دارد نه خاک . پسر چيزي توي دَلو ميگذارد و رهايش ميکند . طناب با عجله ميرود پايين .مرد شعله فانوسش را کمي بالا ميکشد ، تکه ناني را از بقچه بر مي دارد ، ميبوسد و به دهان مي گذارد. لقمه ي آخر را که پایین ميدهد ، سر را بالا مي گيرد ، نور تيز دهانه ي چاه چشمش را مي زند .مرد خدا را شکر مي کند .
دارم مي افتم .
ديگه نمي تونم ، نمي تونم خودم رو نگه دارم .
شايد اصلا بايد اين اتفاق بيفته . !
شايد بايد بيفتم !
چرا دارم مقاومت ميکنم ؟
حتما بايد اينطوري تمام بشم !
توي خاطرم هست ، خيليا بودن که اينجوري تموم شدن .
خيليا بودن که خودِ من شاهدِ افتادنشون بودم .
شايد اينجوري تموم شدنِ من هم تو خاطر ديگرون قرار که ثبت بشه . !
اما نه ، بايد خودمو سفت و محکم نگه دارم .
نبايد ، نه نه نبايد ، پايان من اينجوري باشه .
نبايد تسليم اين جاذبه ی خشن بشم .
مگه من نبودم که خيلي از اونايي که اينجوري تموم شدن رو سرزنش کردم؟
مگه من نبودم که به افسوس براشون سري به چپ و راست تکون دادم ؟
مگه من نبودم که مي گفتم ؛ تا کسي خودش نخواد اينجوري رها نميشه ؟
اما ديگه تواني ندارم .
نمي خوام اما واقعا نمي تونم .
خودش رو شل کرد ، وا رفت . ول شد .
دست گرمي اونو از شاخه چيدوتوي جعبه پراز سيب هاي قرمزورسيده گذاشت .