تبليغاتX
فرزند کوهستان

نمیشود حسین و محرم را نادیده گرفت . عشق حسین گرمای دلتان و رسای نام او چراغ اندیشه حق طلب همه ما باد .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

پدر کاغذها را گذاشت روي ميز و خودش را ولو کرد روي زمين ، صدا زد فــرشته ، بابا يک ليوان آب خنک براي من بيار . آب را که سر کشيد انگار زير لب سلام کرد به يکي . فرشته پرسيد بابا چي شد ؟ فرشته مي دانست جواب بابا چيز خوبي نيست . بابا با نگاهــــي سرد اين احســاس او را تاييد کرد. فرشته همانجا کنار بابا نشست و زانو را عَلَم کرد به سينه و در مرثيه سکوتِ بابا ، آرام اشـک ريـخت. فرشته از آن بالا ، از پنجـره مي ديد . بچه هاي محل داشتند تُند تُند پارچه هاي سبز و سياه را به ديوار مي کوبيدند. توي سينه ي فرشته چيزي مثل کبوتر هي پر مي کشيد و هي آرام مي گرفت . بوي اسپند آميخته بود به هُرم گرماي ظهر تابستان و فرشته با نفسي عميق اينها را نثار کبوتر سينه اش مي کرد . حسين سرچرخاند به بالا و چشمش نشست به چشم فرشته ، نگاه ندزديد و فرشته هم خود را عقب نکشيد . حسين با دست ليوان آبي را به فرشته نشان داد که سر مي کشد ، از فرشته آب خواست. انگار او را به ضيافت شور کوچه دعوت کرد. فرشته تور سفيد را کشيد پشت پنجره و چادر نماز را به سر ، پارچ آب را از يخچال برداشت . در را که باز کرد ياد مادرش افتاد ، نسيم از در دويد تو ، چــادر فرشته را رقصاند و کاغذهاي روي ميز را افشاند. فرشته کاغذ آزمايش مادرش را اين بار روي زمين ديد دلش شکست اشک ريخت . به آب خيره شد شفاي مادرش را از پاکي و زلالي او خواست . فرشته براي حسين آب ريخت . حسين آب نخورد به بچه هاي ديگر داد . آبِ توي پارچ که تمام شد حسين با لب تشنه نگاه کشيد به پيشاني بلند فرشته و گفت : دختر همسايه خدا مراد تو را بدهد . فرشته که سرخوش پا توي اتاق گذاشت زنگ تلفن به صدا درآمد گوشي را برداشت مادر بود گفت : فرشته جان امروز حالم خيلي خوب است ، همه چيز مثل معجزه مي ماند.فرشته بغضش را خورد ، مادر پيشانيت را ميبوسم امروز براي ديدنت مي آيم اين را به مادر گفت و گوشي را گذاشت . بغضش ترکید .بچه هاي محل ياحسين ياحسين مي گفتند .

+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 11:20 توسط فرزاد |

توي شهر ما سر هر چهار راهي دعا مي فروشند ، اين را جوان با تمسخر به زن گفت .

ـ دعاي ندبه ، جوشن کبير ، زيارت عاشورا ، کميل و ...

زن سرش پايين بود ، تک دانه هاي تسبيح از بند سر مي خوردند پايين و او زير لب چيزي نجـوا مي کرد . جوان پوزخندي زد که به نيش مي ماند ، شانه را از روي طاقچه برداشت و به آينه ، موهايش را که پرپشت بود نماياند و به شانه چنگي زد به سرش . گفتم توي اين شهر سر هر چهار راهي دعا ميفروشند شنيدي ؟ پيرزن .

 زن آرام تسبيح را بوسيد و بدون آنکه نگاه از سجاده بردارد. آرام گفت دعاي مادر چي ؟ آنرا هم مي فروشند ؟ حتمن براي خودت بخر .

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 8:23 توسط فرزاد |

آرام خودش را ميکشيد کنار پنجره ، پشت به بچه ها ، نگاه مي دواند به حياط ، کاج بلند آن وسط ميشد پرسه گاه نگاهش و من چند روز بود تماشاي خيس او را به حياط مي ديدم ، مي دانستم چيزي دارد خانم معتضدي را آزار ميدهد . از بچه هاي ديگر کلاس ، فقط " خائف " با آن چشماي ريز و تيزش آنطرف کلاس ، کنار ديوار ، متوجه او بود . نه از اين بابت که دلش براي حالت غمبار معلم بسوزد ، نه ، او براي اينکه مي ديد معلم حواس به کلاس ندارد و راحت مي تواند از روي دست اينواون رونويسي کند اين را فهميده بود . نمي توانستم چيزي بنويسم اين حالت خانم ، داشت ديوانه ام مي کرد هيچ چيزي به ذهنم نمي رسيد ، جواب سوال ها را ميدانستم اما قدرت تمرکز کردن نداشتم . لپ گل افتاده ، قشنگي صورتش را صد چندان کرده بود . ثلث اول که کارنامه ام را از دست او گرفتم ، بوسه ي گرمي که از صورتم کرد بهترين جايزه موفقيت درسي زندگي من بود . از يک ماه مانده به شروع مدرسه مادرم را کلافه کردم آنقدر چادرش را کشيدم و چادر سرش کرد و رفت مدرسه تا بالاخره مدير مدرسه قبول کرد من توي کلاس خانم معتضدي بيفتم . سال تحصيلي با نمره هاي 20 ، 20 و 20 من همينطور ادامه داشت تا سه روز پيش که صدام کرد و گفت : فرشيد چرا جواب سوال هاي اجتماعي رو خوب ننوشتي ؟! مگه خوب اين درس رو نخوندي ! ؟ جوابم سکوت بود . ميخواستم دهان باز کنم ؛ چرا خانم خوب خوندم ! خيلي خوب ! ولي شما نذاشتين ! يعني تا شما رو ميديدم با اون حالت غمگين هيچي نمي تونستم بنويسم . ميخواستم بگم : خانم درس " خانواده " رو من از حفظ م کلمه به کلمه ، مو به مو ميخوايد براتون از اول تا آخرش رو از بَر بگم : (( هر آدمي در خانواده ايي متولد ميشود . خانواده مهمترين هسته ي يک جامعه است . خانواده از پدر ، مادر و فرزندان تشکيل شده است . هر يک از اعضاي خانواده وظيفه ايي دارند . "محبت و عشق " اعضا خانواده به يکديگر محيط خانه را گرم و صميمي و پايدار مي کند . احترام در بين اعضاي خانواده يک اصل است و ... )) زنجيره پاسخگويي ذهني من بُريد در سر تکان دادن هاي او و اينکه : از توقع نداشتم فرشيد !!!.

اين امتحان را هم مي دانم که خراب مي کنم ، يعني تقصير خود اوست که نمي گذارد من بنويسم . من آخرين نفري هستم که برگه را مي دهم دست خانم و خسته تر از هميشه خودم را مي کشم به حياط .

خانم معتضدي کمي دير به مدرسه ميرسه نقاشي بکشيد ، چه ميدونم يه کاري بکنيد ديگه تا بياد . اين را آقاي مرتضايي ناظم مدرسه گفت و مبصر کلاس را نشوند روي صندلي و رفت بيرون . دستم عمود چانه ، نگاهم از کنار کاج بلند وسط حياط ميگذشت و ميرسيد به در مدرسه . بي صبرانه منتظر او بودم . آمد . دل توي دلم نبود نمي دانم چرا ؟ دلم شور ميزد .دم در با يکي از معلم ها روبرو شد همديگر را بغل کردند ديدم خانم معتضدي کمي اشک ريخت و از هم جدا شدند . بجه ها که بلند شدند و نشستند صورت خانم پيدا شد ، مثل مبارز مات شده ي بازي شطرنج مات ميشد به زمين . از سرخي صورتش خبري نبود ، لب هاي رنگ و رو رفته و چشمهاي گود افتاده اش توي دلم را خالي کرد ، صورتش به زخمي سياه ميماند روي تنه زيباي کسي که مي شناختم . روي صندلي نشست . همه ساکت بودند . برگه هاي امتحان را گذاشت روي ميز . از يکي خواست برگه ها را به بچه ها بدهد . برگه مرا که مقابلم گذاشت نگاهم از انگشت بدون حلقه ي او به نمره افتاد من از آن امتحان هم نمره ي بدي گرفتم . از آن به بعد خانم معتضدي حلقه به دست نکرد .

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 7:35 توسط فرزاد |

چيزي توي سينه ام دارد بال بال ميزند .

قار قار قار . کلاغها به ضيافت گورستان آمده اند. پسر دست پدرش را سفت گرفته . هياهو و پرپر زدنها و جنگ منقار کلاغ ها بر سفره مانده از خيرات اهل قبور کمي آنسوتر ، گوشه ي قبرستان نگاه او را بلعيده . پدر دارد با مسئول قبرستان صحبت مي کند . مسئول گورستان ميپرسد : خدا رحمت کند ، پدرپسر سرش را به احترام چند بار تکان مي دهد . مسئول قبرستان مي گويد متوفي مرد است يا زن ؟ پدر مي گويد : خدا رفتگان شما را بيامرزد پدرم هستند . مسئول قبرستان ميگويد : البته مرده مرده است ، نگاهش را تيز ميکند به صورت پدرپسر و با دسپاچگي عذرخواهي مي کند و ادامه ميدهد ؛ ببخشيد ادب ما هم به شغل ما ميماند ، قصدي نداشتم ، گورکن ها از من مي پرسند ، من هم بايد پاسخگوي آنها باشم . پدرپسر چشم دوخته به زمين . مسئول قبرستان مي گويد : راستش منهم اصلا نمي دانم پرسيدن اين سوال چه اهميتي دارد تا به حال هم از آنها نپرسيده ام . دستي به ريش جوگندمي نامنظم صورتش ميکشد و ادامه مي دهد : پرحرفي دارم ميکنم . پدر نگاه از زمين ميکند و ميکشد به صورت مسئول قبرستان و ميگويد نه اتفاقا اين صحبتها اگرچه تلخ است اما تجربه ي تازه ايست . هر کسي فقط يک بار پدرش را به خاک ميدهد حتما بايد در لابه لاي اين اتفاق محتوم حرف هايي هم از اين جنس رد و بد بشود . پسردست پدر را محکم تر از قبل مي فشارد و خود را ميچسباند به پاهاي پدر ، پدرپسر متعجب چشم به آنسو مي اندازد کلاغها يکي از خودشان را دارند دنبال ميکنند و او با چيزي که معلوم نيست چيست به منقار ، خود را از آنها مي دزدد . پدر دستي آرام به سر پسر ميکشد و پسر آرام ميشود دستش هم کمي دور دست پدر شل تر . مسئول قبرستان ميگويد : جثه اش چطور ؟ پدرپسر ميگويد درست هم اندازه ي من .مسئول قبرستان ميگويد : فرقي دارد کجاي قبرستان باشد ؟ پدر پسر ميگويد فکر نمي کنم ، اما يادش مي آيد بابا اهل آرامش بود اهل سکوت اهل تفکر . اين را تندي به مسئول قبرستان ميگويد ، مرحوم بابا اهل آرامش ، سکوت و تفکر بود . مسئول قبرستان با يک طرف صورت ميخندد و مي گويد : پنج ـ شش ساليست اينجا مشغول شده ام همه ي مرده ها اهل همينها هستند اين زنده ها هستند که از اين صفات دورند . پدر پسر رنگش کمي سرخ ميشود مثل اينکه عصباني شده باشد : گفتم پدرم اهل اينها بودند . مسئول قبرستان کمي چشمش را تنگ مي کند و ميگويد : آه ببخشيد شما داريد راجع به پدر زنده تان حرف ميزنيد و من درکم از آدم مرده ايست . پدرپسر تسليم منطق قبرستان ميشود . جواب آميخته به طعنه هاي فلسفي مسئول قبرستان او را ياد پدر مي اندازد . هميشه ميگفت تولد اتفاقيست و مرگ جبري ، او مي گفت هر ملاقات تازه دنيايي از مکاشفات روحي و رواني در پي دارد بايد اهل کشف و نظاره بود . پدرپسر روي شناسنامه سنگي مردگان پا به پا ميکند و از روي دو قبر هم سطح ميگذرد ، مسئول قبرستان به قسمتي از قبرستان ميرسد که ديگر سنگي نيست خاک است و چند گودال کنده شده در هم آغوشي هم . يقه ي کت رنگ و رو رفته به توسي رنگ ماناي خود را صاف ميکند و همانجا ميماند .پدرپسر ميخواهد چيزي بگويد ، مسئول قبرستان نفس او را قبل از اينکه صدا بشود ميبرد و ميگويد : امروز اينجا خلوت است دو هفته ي ديگر اين طرف شلوغ تر از آن طرف ميشود . پدرپسر نگاهش را تيز ميکند در افق ، جايي که دسته ايي پرند بال ميکشيدند و آفتاب بريده را مي بيند که تنگ آسمان دارد آرام آرام تسليم شب ميشود . دست پسر از دست پدر سُر ميخورد . پدرپسر تمام قرارها را با مسئول قبرستان ميگذارد ، مراسم آنها صبح بود بعد از طلوع خورشيد . پدرپسر به مسئول قبرستان ميگويد : ميخواهم پدرم يک روز ديگر را ببيند . مسئول قبرستان نيشخندي ميزند اگرچه به اين طرز تلقي مردجوان اعتراض دارد اما چيزي نمي گويد . آفتاب که خود را به زمين مي نماياند ، گورستان و اهالي آن در آرامش ، سکوت و تفکر روز خود را با ميزباني گروهي آغاز کردند که جسد مردجواني را به دوش ميبردند تا انتهاي قبرستان آنجا که ديگر سنگي نبود خاک بود و چند گودال کنده شده در هم آغوشي هم . يکي از گودالها را مرتب کرده بودند و او جايگاه مردجوان بود . مسئول قبرستان با کت رنگ و رو رفته به طوسي رنگ ماناي خود که يقه ي ناصافي داشت گوشه ايي ايستاده بود و ميديد که پسر مرد جوان دست زني سيه پوش را گرفته و دنبال جمعيت جسد را همراهي مي کند .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 9:58 توسط فرزاد |

سرش پايين بود به زحمت نوک پاي ورم کرده را کرد توي دهانه دمپايي هاي لاستيکي ، چشم از زمين کنـد و دواند به آسمان ، نفس عميقي به ريه ها داد ، باز دمش شد آهي تلخ . پيرزن تلاش کرد دستش را بگيرد ، نگاه تـُرش کرد و زن دانست ميخواهد تنها باشد . وزنش را انداخت روي عصا ، چوب کفِ دستش را کمي رنجاند . به سختي سکوي کشيده به حياط را پيمود ، کمي ماند تا جان بگيرد ، قدم هاي سستش با چوب ميخ ميشد به زمين ، با مشقت خود را رساند . "درخت انجير" را در آغوش گرفت و بوسش کرد ، چشمانش از شکست نور و آب سوخت ، آستين به چشم کشيد و رو برگرداند ، پيرزن را ديد آنسوي پنجره اشک ميريزد . زن که دستش را گرفت بنشيند روي تخت ، گفت : ميخواستم با درختي که پنجاه سال است هر تابستان مرا مهمان ميوه ي خود کرده ، خداحافظي کنم . پيرزن بغضش نشست به سکوت . او گفت : زن دلم تنگ مي شود براي تمام زيبايي هاي دنيا . پيرمرد صبح چشم به دنيا باز نکرد .

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:52 توسط فرزاد |

سلام مادر جان . سلام عزيز دلم ، حالت خوب ؟ الهي قربونت برم صدات گرفته ؟ نه . تور خدا چيزيت شده ؟ هيچيم نيست مادر.راست ميگي !؟ واقعا میگم ، هيچيت نيست ؟ نه هيچي . اما مثل اينکه سرماخوردي . نه مادر جان حساسيته . حساسيت به چي ؟ نمي دونم . مثل اينکه غذاي ظهر دانشگاه خيلي چرب بود ، گلوم يه کمي گرفته . گلم ، ريحانه جان ، تو بايد خيلي بيشتر از اين مراقب خودت باشي . هوا چطوره اونجا ؟خوبه فقط باد پاييز يواش يواش داره گرماي آفتابو پس ميزنه . خوب لباس گرم با خودت بردي ؟ آره . خوابگاه چي ، گرم هست ؟ آره مادر . قربونت برم الهي خيلي مراقب خودت باش . حتما . حتما . ريحانه جان نمي خوام ناراحتت کنم ميشه ؟؟!!آ ره مادر براي همين زنگ زدم . ريحانه گوشي را آرام مي گذارد روي سينه اش و او صداي طپش قلبش را مي شنود . اشک راه ميگيرد به صورت پرچروکش و نگاه مي دوزد به عکس همايون که دو سال پيش مرگ مغزي شد . قلب پسر هديه ي مادرانه ي او بود به سينه ي ريحانه .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سالانه حدود 4 هزار مرگ مغزي در ايران روي ميدهد اما تنها 200 مورد اهداي عضو صورت مي گيرد اين در حاليست که ده ها هزار بيمار ، براي از سر گيري زندگي عادي خود نيازمند عضو حياتي هستند .

 

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 9:26 توسط فرزاد |

دست مي اندازم روي شانه اش ، الان دارم درست عضلات کم حجم و ناچيز پشت گردنش را لمس مي کنم ، سرش را انداخته پايين ، اداي آدم هاي شرمنده را در مي آور ، اما مثل اينکه واقعا شرمنده است . از هيچ کلمه ايي نمي توان استفاده کنم ، هيچ حرفي به ذهنم نمي رسد ! به دهانم نمي چرخد . نمي دانم چه بايد بکنم و چه بايد بگويم و او هم مثل اينکه اين را خوب فهميده ، او هم هيچ چيزي نمي گويد ، کاري هم نمي کند . دست ديگرم را دراز ميکنم ، کف دستم به طرف اوست و او کيف را آرام ميگذارد توي دست من . چند لحظه ايست رسيده ايم به يک ديوار بلند . با همان دستم که پشت گردنش است مجبورش ميکنم تکيه بدهد به ديوار و فشار ديگري مي آورم تا چشمانش را از زمين بکَند . مجبور ميشود همين کار را بکُند . او دارد صورتم را مي بيند اما چشمانش را از چشمانم مي دزد . صورت آفتاب سوخته ايي دارد . لبانش خشک خشک شده ، هراس صورت آدم را مثل خوره ميخورد ، آب دهان را خشک ميکند مثل آفتاب کوير . ستوان يکم "احمد بخشنده " که منم هيچ حرفي به ذهنش نمي رسد ! به دهانش نمي چرخد . نمي داند چه بايد بکند و چه بايد بگويد !؟ دست بند آهني که به کمر دارد شايد بايد الان به کار بيايد اما نمي تواند خودش را قانع کند با اين دست بند مچ کودک ده ساله اي را به دستان پولادي قانون بدهد . نمي دانم اينجا بايد "احمد بخشنده" تصميم بگيرد يا "ستوان يکم احمد بخشنده " چقدر بد شده که ستاره ها را از آن بالا کشانده اند اينجا روي شانه هاي من . چشمان اين پسر مثل اينکه فقط خاک را مي بيند نه ستاره ها را . باز هم چشم دوخته به زمين به خاک به سنگ . آرام دارم فشار دستم را از پشت گردنش کم ميکنم . همانطور کم و کمتر و حالا دستانم آزاد است و او آزادتر . مقابلش خبردار ايستاده ام . او همانطور دارد با چشم زمين را ميکاود . ناگهان مچ دستش را مي گيرم و او سريع چشم مي دوزد توي چشمانم و من مي بينم که ترس مردمک چشمش را چقدر گشاد کرده ، پلکش دارد تند تند ميپرد اما پلک نمي زند . فشار سختي به مچ دستش ميدهم احساس ميکنم سوزن قانون را بايد کمي توي پوستش فرو کنم . ميگويم : سابقه داري . سرش را تند تند به چپ و راست تکان ميدهد . ميگويم :‌ چرا دزدي کردي ؟ دوباره ميرود سراغ زمين . ميگويم : بيچاره اگر پايت به زندان باز شود ديگر آدم معمولي نيستي ميداني ؟ او با کمر خط ميکشد به ديوار و مينشيند زمين . ستاره ي شان راستم به من ميگويد احمد رهايش کن ، بي منت ، فرصت تغيير به او بده . ستاره ي شان چپم ميگويد دستبندش بزن . اين پدرسوخته جايش اينجا .... ميخواهد ادامه بدهد چپ چپ نگاهش ميکنم سکوت ميکند . دست بچه را رها ميکنم . ميگويم بلند شو . بار ديگر بخششي در کار نيست . نمي دانم حرفم را ميفهمد يا نه اما ميگويم : دنيا به آدمهاي خوب خيلي بيشتر از آدمهاي بد احتياج دارد. چشمانش را ميبينم که هنوز نم دارد ، تندي دستم را مي بوسد و مثل باد ميرود سراغ دنيا .

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:4 توسط فرزاد |

هر آشنايي تازه ، اندوهي تازه است ... مگذاريد که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان . هر سلام ، سرآغاز دردناک يک خداحافظي است . نادر ابراهيمي

ــــــــــــــــــــــــــــــ

لبخند به دو طرف صورتش چاله کوچکي انداخته بود و چروک هاي خوشايند گوشه چشمش ، نگاه را نوازش ميداد . جلد دوم " آتش بدون دود " را مي خواستم. با همان لبخند که احساس ميکردي يکي از اعضاي صورتش است گفت : کتابهاي سري را تک نمي فروشيم . پيرمرد کتاب فروش از پشت صندوق تک سرفه ايي کرد و گفت : "مهناز" دخترم ، ايشون از مشتريان خوب ما هستند . منتظر بودم "مهناز" کتاب را از توي قفسه ها برايم بيرون بکشد. حرکات او و البته به دست آوردن قطعه گمشده ي عاشقانه ي ترکمن صحرا هيجان زده ام کرده بود. "مهناز" دست دراز کرد و از روي ميزي که ظاهرا ميز کارش بود ، کتاب را برداشت کاغذي را که لاي آن گذاشته بود کشيد و آن را بطرفم دراز کرد . گفتم : مثل اينکه خودتان داشتيد آنرا ميخوانديد . با حالت ناز و تاييد کننده اي بازهم خنديد و باز هم گودي لپش چهره اش را خواستني تر کرد. کتاب را گرفتم و مقابل چشمان سياه او و هزاران کتاب از هزار رنگ و هزار عنوان شروع کردم به خواندن .ماجراي "سولماز" و "گالان اوجا" و عشق رام نشده پسر ايل ترکمن مدهوشم کرده بود ."گالان اوجا" يگانه پهلوان صحراست که خاک آفتاب‌سوخته صحرا تاکنون پهلواني چون او به خود نديده است و "سولماز اوچي " ،‌ سولماز هم يگانه دختر زيباروي صحراست که خاک برهنه صحرا خوبرويي چون او را به ياد ندارد .در "اينچه برون" درخت بزرگي بود که ساليان سال زائران را از سراسر صحرا به آنجا مي‌کشاند. روزگار ‌گذشت بيماري و مرض "اينچه‌برون" را در بر گرفت. بچه‌ها به دوسالگي نرسيده مي‌مردند. مردم به سراغ کدخدايشان رفتند اما از دستان "آق‌اويلر" کاري بر نمي‌آمد. اوضاع وخيم و وخيم تر مي‌شد و تنها جايي که مردم براي دعا و چاره سازي پيدا مي‌کردند زير درخت مقدس بود . دخيل مي‌بستند و دعا مي‌کردند. مرض اما بود که بود و "آق اويلر" تصميم بزرگي گرفت. پسرش "آلني " را گفت: « فورا ، به شهر مي‌روي و تا يک طبيب خوب نشده‌اي بازنمي‌گردي. مي‌خواهم روزي آمدنت را ببينم که يک گاري پر از دارو با خود آورده باشي و مردم ده را شفا دهي. »مردم تصميم "آق‌اويلر" را نپسنديدند ميگفتند زندگي در کنار غير ترکمن‌ها برخلاف سنت‌هاي آنانست و حرف‌هاي "آق‌اويلر" براي آنها کفرآميز و بي‌احترامي نسبت به درخت مقدس مي نمود . پس از رفتن "آلني"ناچار "آق‌اويلر بزرگ" با درد و رنج فراوان چادر سفيد کدخدايي را رها کرد و سعي کرد گوشش را به روي توهين و تهديد ببندد. اتفاقاتي پيش آمد که ياد روزهاي جنگ و تفنگ کشي "گالان اوجا" را زنده کرد. "آت‌ميش" برادر کوچک "آلني" خود يک "گالان اوجا" بود و در تيراندازي و اسب‌دواني مانند نداشت. تفنگ به دست گرفت و مخالفان برادر و پدرش را نشانه رفت . سردسته مخالفان متحجر " برون" پسر ملاي ده بود . او پياپي براي حفظ جايگاه خودش و تداوم نذورات بي‌شمار مردم در پاي درخت مقدس، عليه "آق‌اويلر" و پسرش "آلني" کارشکني مي‌کرد و توطئه مي‌چيد . او قصد داشت به محض بازگشت "آلني" از شهر او را بکشند.))

جلد دوم را تمام کردم .کتاب خانه ي خانگي بابا هر هفت جلد اين مجموعه را داشت اما جلد دوم 25 صفحه آخر را کم داشت نمي دانم بابا با آن همه علاقه و وسواس و انظباط در نگهداري کتابهايش چطور اين تعداد صفحه را از اينطور کتابي از دست داده .کتاب را دادم دست " مهناز" با حالت تعجبي نگاهم کرد انگار از من پرسيد چطور شد ؟خيلي خيلي ببخشيد اين نسخه را دارم فقط 25 صفحه آخر کتابِ من کم است يعني فکر ميکنم از بين رفته براي همين مزاحم شما شدم . " مهناز" کمي ترش کرد انگار از پُررويي و رُک گويي من خوشش نيامد خيلي آرام نجوا کرد حالا بايد کلي دنبال صفحه ايي که خواندم بگردم .گفتم شما تا کجاي کتاب خوانديد ؟ نگاه معناداري به من کرد انگار ميلي نداشت بگويد ولي گفت : تا آنجا که افسانه‌اي سولماز و گالان اوجا به افسانه‌هاي صحرا پيوست .گفتم : صفحه 75 است . " مهناز"کاش جاي تو بودم و نمي دانستم ادامه اين جلد چه ميشود . احساس کردم از اينکه به اسم کوچک صدايش زدم يکه خورد اما او گفت : چه جالب شما صفحه کتاب را هم به حافظه ميسپاريد .گفتم : حتما ، من و تو با عدد با روز و ماه زندگي ميکنم .احساس پسرانه ام ميگفت تا اينجاي ارتباط مان کافيست .

    * * *

" مهناز"" مهناز"اسمش دارد ديوانه ام ميکند نمي دانم تاثير نگاه و لبخند خوشايند و چشمهاي سياه اوست که اينطور دلم را بي تاب کرده يا سحر کلمات "آتش بدون دود" مرا اينگونه پريشان يک نام کرده است . ميتوانست " مهناز" نباشد ميتوانست چيز ديگري باشد . چقدر اين اسم به سياهي ميزند !جلد سوم را شروع کرده ام دارم آرام آرام به بخشهاي حساس داستان ميرسم "سولماز" نيست اما حس عاشقانه ي او در "مارال" نمود عجيبي دارد ، دختري که "آلني" با او عهد عشق و زندگي بسته بود و مدام از شهر براي او نامه مي‌فرستاد . "گالااوجا" هم ديگر نيست اما افسانه ي او سينه به سينه و خط به خط در داستان مستور است و آنجا که ميخواني "آت‌ميش " خود يک گالان اوجا ست . دلت از ماندگاري پهلوان داستان ميلرزد ." مهناز" هم دارد پابه پاي من اين کتاب را ميخواند چه احساس خوبي به من ميدهد وقتي ميدانم يکي دارد همزمان با من داستان عاشقانه اي را ميخواند وقتي به " مهناز" فکر ميکنم چقدر اين احساس در من قوي تر ميشود .چند روزيست از آن لبخند دلنشين فاصله گرفته ام بايد اين فاصله را کم کنم تصميم گرفتم بروم کتابفروشي هرچه ميخواستم يا هر چه ميگفتم فرقي نمي کرد ، بهانه ام ديدن مهناز بود .لعنت بر احساس پسرانه ام باید آن روز بیشتر از آن ادامه میدادم

 * * *

فلزهاي آويخته به سردر مغازه که صدا خورد ، من وارد مغازه شده بودم .به پيرمرد کتاب فروش سلام کردم ، با احترام جواب داد . سرم را چرخاندم به سمت ميزکار "مهناز " اما از او خبري نبود .پيرمرد گفت : چيزي ميخواستيد .مثل اينکه نگاه جستجوگرانه ي من همه چيز را يک جا به او فهماند ، گفتم : نه فقط آمده بودم از دختر خانم شما باز هم عذرخواهي کنم .نگاهش را دقيقتر کرد گفتم : کتابي را که مي خواند چند لحظه ايي از او گرفتم و فکر ميکنم ، فرصت معذرت خواهي مهيا نبود .گفت : دختر ؟! آهان مهناز رو مي گويد .بايد قبول کرد که حالتش کمي غير عادي بود . گفت : مهناز دختر پسرمه چند روز مهمان ما بود و حالا هم رفته .نمي دانستم پرسيد سوالاتي درباره "مهناز " کار درستي هست يا نه ؟ از سوالات بيشتر صرف نظر کردم .

 * * *

چند ماه بعد ، از آن محل و از آن شهر رفتيم ، مادر اگرچه گِله ايي نداشت اما مي گفت : زندگي ما به ترکمن هايي مي ماند که توي چادر زندگي مي کنند امروز اينجا فردا جاي ديگر . راست مي گفت . ماموريت بابا با لباس فرم سبز و ستاره هاي درخشان روي شانه هايش به يکي از شهرهاي شمالي بود ."سولمازاوچي " ، "گلان اوجا" ،"آق اويلر" "آلني ""آت‌ميش " و "مهناز " را از اينجا به آنجا با خودم ميبردم . هر آشنايي تازه ، حمل بار اضافه يست ، باري که حافظه بايد تحملش کند . هر چقدر اين آشنايي احساسي تر و عميقتر باشد اندوه جدايي و نبودن سخت تر خواهد بود . عمق ارتباط است که قلب را مي کاود و خيلي وقتها مي آزارد .

" مگذاريد که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان . هر سلام ، سرآغاز دردناک يک خداحافظي است ."

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:16 توسط فرزاد |

اين نوشته را تقديم ميکنم به دوست افغانم " علي" ، به خاطر روزي که ديدم پسرش "رسول" بهانه گرفت بي امان وقتي او ميرفت "کوره پزخانه" . علي مي گفت : "کار هميشه پسر افغان بهانه گرفتن باباست ." سـازمان ملل آمار داد که بيش از يک ميليون کودک افغان از داشتن مهر و تربيت پدر براي هميشه محرومند . اين محصول جنگ لعنتيست .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داد زد باباعلي . بلند و بلندتر ، باباعلي ، باباعلي . اصلا نيايستاد . تند تند پا مي زد و از او دور ميشد . اشکش را با آستين به گونه کشيد و با همان دست خطي از بينيش به آستين . نشست زمين ، زانو بغل گرفت و همانطور بابا را ميديد که با دوچرخه دور ميشود. ديگر صدا نزد مي دانست فايده ايي ندارد . نفس نفس ميزد و تند تند با پا فشار مياورد به رکاب . چرخ ها از تپه به پايين شيب شد او ديگر پا نمي زند ، سرعت دوچرخه دارد هي زياد و زيادتر ميشود . رسول مي دانست وقتي بابا به کمرکش تپه برسد ديگر بر نمي گردد ، يکبار خودش به او گفته بود. الان دارد صدايش را مي شنود . " دستش توي دست علي عرق کرده است : رسول پشت سرم راه نيفت ، اگر هم افتادي تا سر همينجا ، اشاره ميکند به لبه شروع شيب تپه ، اميد داشته باش برگردم . از اينجا به بعد هيچ وقت برگشتي در کار نيست " رسول حالا ديگر بابا را نمي بيند ، آرام خود را از زمين مي کَند و همانطور که پا ميکشد به زمين ، راه مي افتد به سوي خانه . تقريبا اين کار هر روز او شده ، هر روز که علي بغچه گره ميزند و راه ميافتد که برود "کوره پزخانه" او بهانه اش را ميگيرد ، اول نق است و گريه ، بعد نفس تنگي امانش را ميبُرد و هي سرفه ميکند و وقتي ديگر فايده ايي ندارد مات ميزند به يک گوشه ، علي که دوچرخه را راه مي اندازد او مي دود و هي باباعلي ـ باباعلي ميکند ، دل فرحناز ريش ميشود از اين کار پسر . فرحناز حال بهتري از رسول ندارد ، خودش اين را خوب مي داند . نگاه رسول مي افتد به بغچه ي نانِ ظهرِ علي روي طاقچه ، نگاه تندي مي اندازد به فرحناز ، مي دود بغچه را بر مي دارد و با سرعت خودش را مي رساند لبِ شيبِ تپه ، علي و دوچرخه خيلي ريز شده اند . فرحناز مي داند علي براي نان خالي بر نمي گردد تا دوباره گريه ، سرفه ، نفس تنگي و بهانه گيري رسول را ببيند .

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 14:15 توسط فرزاد |

آقا خدا ببخشه ، آقا شده به خدا . ماشاء الله توي خيابون مثل ماه ميدرخشه . هزار الله و اکبر به اين پسر . محمدو ميگم ، ماهه به خدا . نديدم چش تو چش کسي بندازه ، اينقد اين بچه حيا داره بخدا ، آقا همين هفته پيش چرخ گاريم خراب شده بود ، خدا لعنت کنه اين پيمانکار مارو ، ظالمه به خدا ميگه پاتم شکست بايس اشغالاي محلو جمع کني ، ميگه ، گاري نميخاي با دس جمع کن بذار تو سطل بزرگ ، ماشين بياد جمعشون کنه . آقا اگه محمد چرخمو درست نميکرد نمي دونستم چکار بايس ميکردم . شير مادرش حلالش باشه نذر کردم بَچَم پسر باشه اسمشو بذارم محمد ، قربون خدا و رسولش برم همه ي محمدا اينجوري از آب در ميان . دستکشش را از دست درآورد و تلفن همراهش را که به بند آبي رنگي آويخته به گردن از جيب پيراهش بيرون کشيد ، تند تند دگمه ها را فشار داد و صفحه مبايل را چرخاند به سوي من و گفت . آقا سه روز پيش داشت ميرفت بيرون اين عکس رو ازش گرفتم . کيف دستش بود ، پيراهن سبز و شلوار قهوه ايي به تن داشت وکفش کتاني که خيلي دوستش داشت را پا کرده بود . چشمانش را مقابل آفتاب کمي ريز کرده بود و پوست سفيد و شفاف صورتش به دوطرف کش آمده بود داشت ميخنديد محمد ، راست ميگفت صفرعلي مثل ماه نه مثل خورشيد مي درخشيد . لبخندي زدم و مبايل را دادم دست صفرعلي يکي ـ دو دگمه را فشار داد ، آن را گذاشت توي جيب پيراهنش ، دستکشش را دست کرد و انگار همه ي حرفش را زده باشد خداحافظي کرد و رفت . کليد را انداختم به قفل ، در ساختمان را باز کردم ،‌ پشت در همسايه طبقه سوم ما توي حياط انگار منتظر من بود . آقــــاي متانت سلام . دستش را هم به طرف من دراز کرد . دستش را فشردم و پاسخ سلام رسمي اش را هم خيلي آرام و محترمانه دادم . گفت : قربان هنوز خبري نشده ؟ گفتم نه . سري تکان داد و گفت : خوب هيچ کس هم با شما تماس نگرفته ؟ گفتم نه . آهي کشيد و خواست چيز ديگري بگويد عذرخواهي کردم و او را تنها گذاشتم توي حياط ، حس کردم که دارد از پشت مرا نگاه مي کند . دست نوشته هاي زيباي محمد به تابلوي ساختمان توي راهرو خود نمايي ميکردند ، آن شب داشت مي نوشت و بلند بلند هم ميخواند " لطفا سکوت و انظباط ساختمان را رعايت کنيد ، اينجا يک مکان کاملا عموميست " برگه را برداشت نشانم داد بابا خوب شد ، همانطور که سرم توي کتاب بود چشم از بالاي عينک دواندم به سوي او و گفتم عاليست پسرم . تاييد من حکم نوشتن برگه ي ديگري بود که محمد نوشت " اين ساختمان مال من و تو نيست مال ماست ، يادمان باشد بايد به حقوق يکديگر احترام بگذاريم " همانطور که ميخواند با سر نوشته محمد را تاييد ميکردم . طبقه دوم کاغذ ديگري را ديدم با خط محمد نوشته بود " پله پله ي ساختمان براي رفتن به بالاست ، دستانتان را محکم به نرده ها بگيريد " باز هم نوشته بود " بالا رفتن مهم است اما آرام و سالم رفتن مهم تر " و " مراقب سقوط باشيد " به خودم گفتم اينها را کي محمد نوشت ؟ چرا آنشب که مي نوشت اينها را نشانم نداد ؟ چرا براي من نخواند ؟ با همين سوالها پشت در ورودي آپارتمان که رسيدم مادر محمد ، مريم ، در را باز کرد سلام کرد ، جوابش را دادم . گفتم : از بچه خبري نشد ؟ بغضش ترکيد . سه روز پيش که محمد صبح زنگ زد به من ، پرسيد بابا خيابان چه خبره ؟ گفتم : خبري نيست . تقصير من بود شايد نبايد نادانسته جوابش را ميدادم . بيرون شلوغ بود ، خيلي شلوغ ، خيلي شلوغ .

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:15 توسط فرزاد |