تبليغاتX
فرزند کوهستان

سرش پايين بود به زحمت نوک پاي ورم کرده را کرد توي دهانه دمپايي هاي لاستيکي ، چشم از زمين کنـد و دواند به آسمان ، نفس عميقي به ريه ها داد ، باز دمش شد آهي تلخ . پيرزن تلاش کرد دستش را بگيرد ، نگاه تـُرش کرد و زن دانست ميخواهد تنها باشد . وزنش را انداخت روي عصا ، چوب کفِ دستش را کمي رنجاند . به سختي سکوي کشيده به حياط را پيمود ، کمي ماند تا جان بگيرد ، قدم هاي سستش با چوب ميخ ميشد به زمين ، با مشقت خود را رساند . "درخت انجير" را در آغوش گرفت و بوسش کرد ، چشمانش از شکست نور و آب سوخت ، آستين به چشم کشيد و رو برگرداند ، پيرزن را ديد آنسوي پنجره اشک ميريزد . زن که دستش را گرفت بنشيند روي تخت ، گفت : ميخواستم با درختي که پنجاه سال است هر تابستان مرا مهمان ميوه ي خود کرده ، خداحافظي کنم . پيرزن بغضش نشست به سکوت . او گفت : زن دلم تنگ مي شود براي تمام زيبايي هاي دنيا . پيرمرد صبح چشم به دنيا باز نکرد .

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:52 توسط فرزاد |

سلام مادر جان . سلام عزيز دلم ، حالت خوب ؟ الهي قربونت برم صدات گرفته ؟ نه . تور خدا چيزيت شده ؟ هيچيم نيست مادر.راست ميگي !؟ واقعا میگم ، هيچيت نيست ؟ نه هيچي . اما مثل اينکه سرماخوردي . نه مادر جان حساسيته . حساسيت به چي ؟ نمي دونم . مثل اينکه غذاي ظهر دانشگاه خيلي چرب بود ، گلوم يه کمي گرفته . گلم ، ريحانه جان ، تو بايد خيلي بيشتر از اين مراقب خودت باشي . هوا چطوره اونجا ؟خوبه فقط باد پاييز يواش يواش داره گرماي آفتابو پس ميزنه . خوب لباس گرم با خودت بردي ؟ آره . خوابگاه چي ، گرم هست ؟ آره مادر . قربونت برم الهي خيلي مراقب خودت باش . حتما . حتما . ريحانه جان نمي خوام ناراحتت کنم ميشه ؟؟!!آ ره مادر براي همين زنگ زدم . ريحانه گوشي را آرام مي گذارد روي سينه اش و او صداي طپش قلبش را مي شنود . اشک راه ميگيرد به صورت پرچروکش و نگاه مي دوزد به عکس همايون که دو سال پيش مرگ مغزي شد . قلب پسر هديه ي مادرانه ي او بود به سينه ي ريحانه .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سالانه حدود 4 هزار مرگ مغزي در ايران روي ميدهد اما تنها 200 مورد اهداي عضو صورت مي گيرد اين در حاليست که ده ها هزار بيمار ، براي از سر گيري زندگي عادي خود نيازمند عضو حياتي هستند .

 

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 9:26 توسط فرزاد |

دست مي اندازم روي شانه اش ، الان دارم درست عضلات کم حجم و ناچيز پشت گردنش را لمس مي کنم ، سرش را انداخته پايين ، اداي آدم هاي شرمنده را در مي آور ، اما مثل اينکه واقعا شرمنده است . از هيچ کلمه ايي نمي توان استفاده کنم ، هيچ حرفي به ذهنم نمي رسد ! به دهانم نمي چرخد . نمي دانم چه بايد بکنم و چه بايد بگويم و او هم مثل اينکه اين را خوب فهميده ، او هم هيچ چيزي نمي گويد ، کاري هم نمي کند . دست ديگرم را دراز ميکنم ، کف دستم به طرف اوست و او کيف را آرام ميگذارد توي دست من . چند لحظه ايست رسيده ايم به يک ديوار بلند . با همان دستم که پشت گردنش است مجبورش ميکنم تکيه بدهد به ديوار و فشار ديگري مي آورم تا چشمانش را از زمين بکَند . مجبور ميشود همين کار را بکُند . او دارد صورتم را مي بيند اما چشمانش را از چشمانم مي دزد . صورت آفتاب سوخته ايي دارد . لبانش خشک خشک شده ، هراس صورت آدم را مثل خوره ميخورد ، آب دهان را خشک ميکند مثل آفتاب کوير . ستوان يکم "احمد بخشنده " که منم هيچ حرفي به ذهنش نمي رسد ! به دهانش نمي چرخد . نمي داند چه بايد بکند و چه بايد بگويد !؟ دست بند آهني که به کمر دارد شايد بايد الان به کار بيايد اما نمي تواند خودش را قانع کند با اين دست بند مچ کودک ده ساله اي را به دستان پولادي قانون بدهد . نمي دانم اينجا بايد "احمد بخشنده" تصميم بگيرد يا "ستوان يکم احمد بخشنده " چقدر بد شده که ستاره ها را از آن بالا کشانده اند اينجا روي شانه هاي من . چشمان اين پسر مثل اينکه فقط خاک را مي بيند نه ستاره ها را . باز هم چشم دوخته به زمين به خاک به سنگ . آرام دارم فشار دستم را از پشت گردنش کم ميکنم . همانطور کم و کمتر و حالا دستانم آزاد است و او آزادتر . مقابلش خبردار ايستاده ام . او همانطور دارد با چشم زمين را ميکاود . ناگهان مچ دستش را مي گيرم و او سريع چشم مي دوزد توي چشمانم و من مي بينم که ترس مردمک چشمش را چقدر گشاد کرده ، پلکش دارد تند تند ميپرد اما پلک نمي زند . فشار سختي به مچ دستش ميدهم احساس ميکنم سوزن قانون را بايد کمي توي پوستش فرو کنم . ميگويم : سابقه داري . سرش را تند تند به چپ و راست تکان ميدهد . ميگويم :‌ چرا دزدي کردي ؟ دوباره ميرود سراغ زمين . ميگويم : بيچاره اگر پايت به زندان باز شود ديگر آدم معمولي نيستي ميداني ؟ او با کمر خط ميکشد به ديوار و مينشيند زمين . ستاره ي شان راستم به من ميگويد احمد رهايش کن ، بي منت ، فرصت تغيير به او بده . ستاره ي شان چپم ميگويد دستبندش بزن . اين پدرسوخته جايش اينجا .... ميخواهد ادامه بدهد چپ چپ نگاهش ميکنم سکوت ميکند . دست بچه را رها ميکنم . ميگويم بلند شو . بار ديگر بخششي در کار نيست . نمي دانم حرفم را ميفهمد يا نه اما ميگويم : دنيا به آدمهاي خوب خيلي بيشتر از آدمهاي بد احتياج دارد. چشمانش را ميبينم که هنوز نم دارد ، تندي دستم را مي بوسد و مثل باد ميرود سراغ دنيا .

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:4 توسط فرزاد |

هر آشنايي تازه ، اندوهي تازه است ... مگذاريد که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان . هر سلام ، سرآغاز دردناک يک خداحافظي است . نادر ابراهيمي

ــــــــــــــــــــــــــــــ

لبخند به دو طرف صورتش چاله کوچکي انداخته بود و چروک هاي خوشايند گوشه چشمش ، نگاه را نوازش ميداد . جلد دوم " آتش بدون دود " را مي خواستم. با همان لبخند که احساس ميکردي يکي از اعضاي صورتش است گفت : کتابهاي سري را تک نمي فروشيم . پيرمرد کتاب فروش از پشت صندوق تک سرفه ايي کرد و گفت : "مهناز" دخترم ، ايشون از مشتريان خوب ما هستند . منتظر بودم "مهناز" کتاب را از توي قفسه ها برايم بيرون بکشد. حرکات او و البته به دست آوردن قطعه گمشده ي عاشقانه ي ترکمن صحرا هيجان زده ام کرده بود. "مهناز" دست دراز کرد و از روي ميزي که ظاهرا ميز کارش بود ، کتاب را برداشت کاغذي را که لاي آن گذاشته بود کشيد و آن را بطرفم دراز کرد . گفتم : مثل اينکه خودتان داشتيد آنرا ميخوانديد . با حالت ناز و تاييد کننده اي بازهم خنديد و باز هم گودي لپش چهره اش را خواستني تر کرد. کتاب را گرفتم و مقابل چشمان سياه او و هزاران کتاب از هزار رنگ و هزار عنوان شروع کردم به خواندن .ماجراي "سولماز" و "گالان اوجا" و عشق رام نشده پسر ايل ترکمن مدهوشم کرده بود ."گالان اوجا" يگانه پهلوان صحراست که خاک آفتاب‌سوخته صحرا تاکنون پهلواني چون او به خود نديده است و "سولماز اوچي " ،‌ سولماز هم يگانه دختر زيباروي صحراست که خاک برهنه صحرا خوبرويي چون او را به ياد ندارد .در "اينچه برون" درخت بزرگي بود که ساليان سال زائران را از سراسر صحرا به آنجا مي‌کشاند. روزگار ‌گذشت بيماري و مرض "اينچه‌برون" را در بر گرفت. بچه‌ها به دوسالگي نرسيده مي‌مردند. مردم به سراغ کدخدايشان رفتند اما از دستان "آق‌اويلر" کاري بر نمي‌آمد. اوضاع وخيم و وخيم تر مي‌شد و تنها جايي که مردم براي دعا و چاره سازي پيدا مي‌کردند زير درخت مقدس بود . دخيل مي‌بستند و دعا مي‌کردند. مرض اما بود که بود و "آق اويلر" تصميم بزرگي گرفت. پسرش "آلني " را گفت: « فورا ، به شهر مي‌روي و تا يک طبيب خوب نشده‌اي بازنمي‌گردي. مي‌خواهم روزي آمدنت را ببينم که يک گاري پر از دارو با خود آورده باشي و مردم ده را شفا دهي. »مردم تصميم "آق‌اويلر" را نپسنديدند ميگفتند زندگي در کنار غير ترکمن‌ها برخلاف سنت‌هاي آنانست و حرف‌هاي "آق‌اويلر" براي آنها کفرآميز و بي‌احترامي نسبت به درخت مقدس مي نمود . پس از رفتن "آلني"ناچار "آق‌اويلر بزرگ" با درد و رنج فراوان چادر سفيد کدخدايي را رها کرد و سعي کرد گوشش را به روي توهين و تهديد ببندد. اتفاقاتي پيش آمد که ياد روزهاي جنگ و تفنگ کشي "گالان اوجا" را زنده کرد. "آت‌ميش" برادر کوچک "آلني" خود يک "گالان اوجا" بود و در تيراندازي و اسب‌دواني مانند نداشت. تفنگ به دست گرفت و مخالفان برادر و پدرش را نشانه رفت . سردسته مخالفان متحجر " برون" پسر ملاي ده بود . او پياپي براي حفظ جايگاه خودش و تداوم نذورات بي‌شمار مردم در پاي درخت مقدس، عليه "آق‌اويلر" و پسرش "آلني" کارشکني مي‌کرد و توطئه مي‌چيد . او قصد داشت به محض بازگشت "آلني" از شهر او را بکشند.))

جلد دوم را تمام کردم .کتاب خانه ي خانگي بابا هر هفت جلد اين مجموعه را داشت اما جلد دوم 25 صفحه آخر را کم داشت نمي دانم بابا با آن همه علاقه و وسواس و انظباط در نگهداري کتابهايش چطور اين تعداد صفحه را از اينطور کتابي از دست داده .کتاب را دادم دست " مهناز" با حالت تعجبي نگاهم کرد انگار از من پرسيد چطور شد ؟خيلي خيلي ببخشيد اين نسخه را دارم فقط 25 صفحه آخر کتابِ من کم است يعني فکر ميکنم از بين رفته براي همين مزاحم شما شدم . " مهناز" کمي ترش کرد انگار از پُررويي و رُک گويي من خوشش نيامد خيلي آرام نجوا کرد حالا بايد کلي دنبال صفحه ايي که خواندم بگردم .گفتم شما تا کجاي کتاب خوانديد ؟ نگاه معناداري به من کرد انگار ميلي نداشت بگويد ولي گفت : تا آنجا که افسانه‌اي سولماز و گالان اوجا به افسانه‌هاي صحرا پيوست .گفتم : صفحه 75 است . " مهناز"کاش جاي تو بودم و نمي دانستم ادامه اين جلد چه ميشود . احساس کردم از اينکه به اسم کوچک صدايش زدم يکه خورد اما او گفت : چه جالب شما صفحه کتاب را هم به حافظه ميسپاريد .گفتم : حتما ، من و تو با عدد با روز و ماه زندگي ميکنم .احساس پسرانه ام ميگفت تا اينجاي ارتباط مان کافيست .

    * * *

" مهناز"" مهناز"اسمش دارد ديوانه ام ميکند نمي دانم تاثير نگاه و لبخند خوشايند و چشمهاي سياه اوست که اينطور دلم را بي تاب کرده يا سحر کلمات "آتش بدون دود" مرا اينگونه پريشان يک نام کرده است . ميتوانست " مهناز" نباشد ميتوانست چيز ديگري باشد . چقدر اين اسم به سياهي ميزند !جلد سوم را شروع کرده ام دارم آرام آرام به بخشهاي حساس داستان ميرسم "سولماز" نيست اما حس عاشقانه ي او در "مارال" نمود عجيبي دارد ، دختري که "آلني" با او عهد عشق و زندگي بسته بود و مدام از شهر براي او نامه مي‌فرستاد . "گالااوجا" هم ديگر نيست اما افسانه ي او سينه به سينه و خط به خط در داستان مستور است و آنجا که ميخواني "آت‌ميش " خود يک گالان اوجا ست . دلت از ماندگاري پهلوان داستان ميلرزد ." مهناز" هم دارد پابه پاي من اين کتاب را ميخواند چه احساس خوبي به من ميدهد وقتي ميدانم يکي دارد همزمان با من داستان عاشقانه اي را ميخواند وقتي به " مهناز" فکر ميکنم چقدر اين احساس در من قوي تر ميشود .چند روزيست از آن لبخند دلنشين فاصله گرفته ام بايد اين فاصله را کم کنم تصميم گرفتم بروم کتابفروشي هرچه ميخواستم يا هر چه ميگفتم فرقي نمي کرد ، بهانه ام ديدن مهناز بود .لعنت بر احساس پسرانه ام باید آن روز بیشتر از آن ادامه میدادم

 * * *

فلزهاي آويخته به سردر مغازه که صدا خورد ، من وارد مغازه شده بودم .به پيرمرد کتاب فروش سلام کردم ، با احترام جواب داد . سرم را چرخاندم به سمت ميزکار "مهناز " اما از او خبري نبود .پيرمرد گفت : چيزي ميخواستيد .مثل اينکه نگاه جستجوگرانه ي من همه چيز را يک جا به او فهماند ، گفتم : نه فقط آمده بودم از دختر خانم شما باز هم عذرخواهي کنم .نگاهش را دقيقتر کرد گفتم : کتابي را که مي خواند چند لحظه ايي از او گرفتم و فکر ميکنم ، فرصت معذرت خواهي مهيا نبود .گفت : دختر ؟! آهان مهناز رو مي گويد .بايد قبول کرد که حالتش کمي غير عادي بود . گفت : مهناز دختر پسرمه چند روز مهمان ما بود و حالا هم رفته .نمي دانستم پرسيد سوالاتي درباره "مهناز " کار درستي هست يا نه ؟ از سوالات بيشتر صرف نظر کردم .

 * * *

چند ماه بعد ، از آن محل و از آن شهر رفتيم ، مادر اگرچه گِله ايي نداشت اما مي گفت : زندگي ما به ترکمن هايي مي ماند که توي چادر زندگي مي کنند امروز اينجا فردا جاي ديگر . راست مي گفت . ماموريت بابا با لباس فرم سبز و ستاره هاي درخشان روي شانه هايش به يکي از شهرهاي شمالي بود ."سولمازاوچي " ، "گلان اوجا" ،"آق اويلر" "آلني ""آت‌ميش " و "مهناز " را از اينجا به آنجا با خودم ميبردم . هر آشنايي تازه ، حمل بار اضافه يست ، باري که حافظه بايد تحملش کند . هر چقدر اين آشنايي احساسي تر و عميقتر باشد اندوه جدايي و نبودن سخت تر خواهد بود . عمق ارتباط است که قلب را مي کاود و خيلي وقتها مي آزارد .

" مگذاريد که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان . هر سلام ، سرآغاز دردناک يک خداحافظي است ."

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:16 توسط فرزاد |

اين نوشته را تقديم ميکنم به دوست افغانم " علي" ، به خاطر روزي که ديدم پسرش "رسول" بهانه گرفت بي امان وقتي او ميرفت "کوره پزخانه" . علي مي گفت : "کار هميشه پسر افغان بهانه گرفتن باباست ." سـازمان ملل آمار داد که بيش از يک ميليون کودک افغان از داشتن مهر و تربيت پدر براي هميشه محرومند . اين محصول جنگ لعنتيست .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داد زد باباعلي . بلند و بلندتر ، باباعلي ، باباعلي . اصلا نيايستاد . تند تند پا مي زد و از او دور ميشد . اشکش را با آستين به گونه کشيد و با همان دست خطي از بينيش به آستين . نشست زمين ، زانو بغل گرفت و همانطور بابا را ميديد که با دوچرخه دور ميشود. ديگر صدا نزد مي دانست فايده ايي ندارد . نفس نفس ميزد و تند تند با پا فشار مياورد به رکاب . چرخ ها از تپه به پايين شيب شد او ديگر پا نمي زند ، سرعت دوچرخه دارد هي زياد و زيادتر ميشود . رسول مي دانست وقتي بابا به کمرکش تپه برسد ديگر بر نمي گردد ، يکبار خودش به او گفته بود. الان دارد صدايش را مي شنود . " دستش توي دست علي عرق کرده است : رسول پشت سرم راه نيفت ، اگر هم افتادي تا سر همينجا ، اشاره ميکند به لبه شروع شيب تپه ، اميد داشته باش برگردم . از اينجا به بعد هيچ وقت برگشتي در کار نيست " رسول حالا ديگر بابا را نمي بيند ، آرام خود را از زمين مي کَند و همانطور که پا ميکشد به زمين ، راه مي افتد به سوي خانه . تقريبا اين کار هر روز او شده ، هر روز که علي بغچه گره ميزند و راه ميافتد که برود "کوره پزخانه" او بهانه اش را ميگيرد ، اول نق است و گريه ، بعد نفس تنگي امانش را ميبُرد و هي سرفه ميکند و وقتي ديگر فايده ايي ندارد مات ميزند به يک گوشه ، علي که دوچرخه را راه مي اندازد او مي دود و هي باباعلي ـ باباعلي ميکند ، دل فرحناز ريش ميشود از اين کار پسر . فرحناز حال بهتري از رسول ندارد ، خودش اين را خوب مي داند . نگاه رسول مي افتد به بغچه ي نانِ ظهرِ علي روي طاقچه ، نگاه تندي مي اندازد به فرحناز ، مي دود بغچه را بر مي دارد و با سرعت خودش را مي رساند لبِ شيبِ تپه ، علي و دوچرخه خيلي ريز شده اند . فرحناز مي داند علي براي نان خالي بر نمي گردد تا دوباره گريه ، سرفه ، نفس تنگي و بهانه گيري رسول را ببيند .

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 14:15 توسط فرزاد |

آقا خدا ببخشه ، آقا شده به خدا . ماشاء الله توي خيابون مثل ماه ميدرخشه . هزار الله و اکبر به اين پسر . محمدو ميگم ، ماهه به خدا . نديدم چش تو چش کسي بندازه ، اينقد اين بچه حيا داره بخدا ، آقا همين هفته پيش چرخ گاريم خراب شده بود ، خدا لعنت کنه اين پيمانکار مارو ، ظالمه به خدا ميگه پاتم شکست بايس اشغالاي محلو جمع کني ، ميگه ، گاري نميخاي با دس جمع کن بذار تو سطل بزرگ ، ماشين بياد جمعشون کنه . آقا اگه محمد چرخمو درست نميکرد نمي دونستم چکار بايس ميکردم . شير مادرش حلالش باشه نذر کردم بَچَم پسر باشه اسمشو بذارم محمد ، قربون خدا و رسولش برم همه ي محمدا اينجوري از آب در ميان . دستکشش را از دست درآورد و تلفن همراهش را که به بند آبي رنگي آويخته به گردن از جيب پيراهش بيرون کشيد ، تند تند دگمه ها را فشار داد و صفحه مبايل را چرخاند به سوي من و گفت . آقا سه روز پيش داشت ميرفت بيرون اين عکس رو ازش گرفتم . کيف دستش بود ، پيراهن سبز و شلوار قهوه ايي به تن داشت وکفش کتاني که خيلي دوستش داشت را پا کرده بود . چشمانش را مقابل آفتاب کمي ريز کرده بود و پوست سفيد و شفاف صورتش به دوطرف کش آمده بود داشت ميخنديد محمد ، راست ميگفت صفرعلي مثل ماه نه مثل خورشيد مي درخشيد . لبخندي زدم و مبايل را دادم دست صفرعلي يکي ـ دو دگمه را فشار داد ، آن را گذاشت توي جيب پيراهنش ، دستکشش را دست کرد و انگار همه ي حرفش را زده باشد خداحافظي کرد و رفت . کليد را انداختم به قفل ، در ساختمان را باز کردم ،‌ پشت در همسايه طبقه سوم ما توي حياط انگار منتظر من بود . آقــــاي متانت سلام . دستش را هم به طرف من دراز کرد . دستش را فشردم و پاسخ سلام رسمي اش را هم خيلي آرام و محترمانه دادم . گفت : قربان هنوز خبري نشده ؟ گفتم نه . سري تکان داد و گفت : خوب هيچ کس هم با شما تماس نگرفته ؟ گفتم نه . آهي کشيد و خواست چيز ديگري بگويد عذرخواهي کردم و او را تنها گذاشتم توي حياط ، حس کردم که دارد از پشت مرا نگاه مي کند . دست نوشته هاي زيباي محمد به تابلوي ساختمان توي راهرو خود نمايي ميکردند ، آن شب داشت مي نوشت و بلند بلند هم ميخواند " لطفا سکوت و انظباط ساختمان را رعايت کنيد ، اينجا يک مکان کاملا عموميست " برگه را برداشت نشانم داد بابا خوب شد ، همانطور که سرم توي کتاب بود چشم از بالاي عينک دواندم به سوي او و گفتم عاليست پسرم . تاييد من حکم نوشتن برگه ي ديگري بود که محمد نوشت " اين ساختمان مال من و تو نيست مال ماست ، يادمان باشد بايد به حقوق يکديگر احترام بگذاريم " همانطور که ميخواند با سر نوشته محمد را تاييد ميکردم . طبقه دوم کاغذ ديگري را ديدم با خط محمد نوشته بود " پله پله ي ساختمان براي رفتن به بالاست ، دستانتان را محکم به نرده ها بگيريد " باز هم نوشته بود " بالا رفتن مهم است اما آرام و سالم رفتن مهم تر " و " مراقب سقوط باشيد " به خودم گفتم اينها را کي محمد نوشت ؟ چرا آنشب که مي نوشت اينها را نشانم نداد ؟ چرا براي من نخواند ؟ با همين سوالها پشت در ورودي آپارتمان که رسيدم مادر محمد ، مريم ، در را باز کرد سلام کرد ، جوابش را دادم . گفتم : از بچه خبري نشد ؟ بغضش ترکيد . سه روز پيش که محمد صبح زنگ زد به من ، پرسيد بابا خيابان چه خبره ؟ گفتم : خبري نيست . تقصير من بود شايد نبايد نادانسته جوابش را ميدادم . بيرون شلوغ بود ، خيلي شلوغ ، خيلي شلوغ .

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:15 توسط فرزاد |

فاصله او با صداهاي تک و رگبار ، انفجار و دود فقط گوني هاييست کـــــه از شن پُرشان کرده اند. نشانه گرفته است ، مگسکِ انتهاي لوله ي فلزي درست دارد هدف را نشان ميدهد ، انگشتش را گذاشته روي ماشه ، همانجا که اگر کمي بيشتر فشارش دهد تيري رها ميشود . او ميداند اين کار حتما انجام ميشود . ترس تمام اندامش را ميلزاتد . جنگ چيز بدي است و او اين را خوب مي داند . چشمانش را ميبندد . ماشه را ميکشد ، انفجار باروت ، نرمه ي فشنگ را از دهانه پوکه و مسير لوله و بعد دهانه تفنگ ميدواند بيرون و هدف را غرق در خون ميکند . خود را از سنگر بيرون مياندازد .

***

او را با سه سرباز ديگر به بيمارستان رساندند . يکي تير به شانه اش خورده ، ترکش خمپاره گوش ديگري را برده ، آن يکي مين پايش را گرفته و او که ديگر انگشت اشاره دست راست ندارد ! پزشک دارد دستش را پانسمان ميکند ، ميگويد جنگ چيز بديست و او ميداند بدتر از جنگ ، ترس است .

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 15:5 توسط فرزاد |

توي صحن ، مقابل گنبد زرد که آفتاب صبح درخشان ترش هم کرده بود با فهيمه براي اداي احترام و سلام به امام ايستاديم. ريحانه دست از دستم کشيد ، از کيف مادرش بسته ي ارزن را درآورد ، مشت کوچکش را پر کرد و رفت به طرف کبوترها ، دانه ها را پاشيد، همه ، جمع شدند پَرپَر هم ميزدند ، ريحانه مي دويد و آنها تندي برايش راه باز ميکردند ، خم ميشد و چيزي از زمين بر مي داشت چند بار اين کار را کرد . صدايش که کردم با مشتي بسته برگشت . فهيمه پرسيد : دخترم چي توي دستته . ريحانه نگاه دخترانه ايي با کمي ميل به نگفتن به مادرش کرد . مادر ريحانه ديگر چيزي نپرسيد . دست خاليش را گرفتم و راهي حرم شديم .

***

يک چيز نرم مثل پَر کشيد زير بيني ام ، بيني ام تيز خاريد ، بعد از عطسه ، چشم که باز کرد خنديد و خودش را دزديد زير تخت . از هتل بيرون آمديم . نماز مغرب و عشاء را سه نفري توي حرم خوانديم . براي ساعت 10 شب بليط برگشت داشتيم ، وقت بازار رفتن بود . فهيمه مشغول خريد بود ، من هم همراهيش ميکردم اما ريحانه ميل چنداني به خريد نداشت . به او گفتم : عزيزم تو نمي خواي خريد کني ؟ نمي خواي براي کسي سوغاتي بخري ؟ گفت : من سوغاتي هامو جمع کردم ، حالت متعجبي به صورتم دادم . تعجب مرا ناديده گرفت .

***

ديده بوسيهاي بعد از سفر و خوشبشها که تمام شد ، فهيمه چمدان سوغاتي ها را پيش کشيد و قابل نداره قابل نداره ، سوغات مادر بزرگو عمه و داييو زن دايي و بچه ها را يکي يکي داد . ريحانه مشت بسته اش را باز کرد و دست دراز کرد به سوي مادر بزرگ و گفت : اين هم سوغاتي من براي مادر بزرگ. مادربزرگ پَر کوچک و خاکستري رنگ را از کف دست او برداشت . ريحانه گفت : مادرجون پَر کبوترهاي حرمه . پرپر دل مادر بزرگ را شنيدم . صورت ريحانه را که بوسيد چشمش پر اشک شد . مادر بزرگ پر را گذاشت توي جانمازش کنار مهر و تسبيح . ريحانه به همه پَر داد به من و فهيمه هم پَرهاي ريحانه رسيد .

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 13:27 توسط فرزاد |

هر بار سرفه ميکرد دلم ميلرزيد . وقتي خلط سينه اش را به من نشان داد ، ‌قرمزي خون لبش را هم سرخ کرده بود . هنوز خش سينه اش برطرف نشده بود با صدايي که اصلا صاف نبود گفت : احد نکنه سل گرفتم ؟!نمي خواستم هيچ جايي براي ادامه بحث بماند با تندي جواب دادم:اين جه حرفيه ميزني ؟! سرماخوردي حنجرتم کمي خراشيده شده . خيلي زود قانع شد . هر بار سرفه ميکرد دلم ميلرزيد. دکتر جواب آزمايشش را که ديد همانطور که نوشته ها را ميخواند سر تکان داد ، عينکش را از چشم کَند و به جاي چشمانم توي سينه ام نگاه کرد . گفت : چه نسبتي با شما داره ؟ گفتم ؛ زنمه . نفس عميقي با بيني کشيد خيلي طول داشت به حجم ريه هاش حسوديم شد ، غصه ي فرشته را خوردم با هر نفس عميقي احساس خفگي ميکرد . جواب آزمايش را آرام گذاشت روي ميز و گفت : 28 سالشه ، نه ؟ سرتکان دادم . آهسته چشمش را سُراند توي صورتم و گفت : حالش اصلا خوب نيست . يعني سرطان ريه هاش رو پر کرده ، اون تو برا هوا جا خيلي کمه . چشمام خيس شد ، تنم مورمور . نشستم روي زانو ، دکتر بلند شد ، بدنم لمس بود ، يک جاي دلم خيلي داغ بود انگار همانجا آتش روشن کرده اند . دکتر ليوان آب را که دستم داد سر بلند کردم صورتش را نمي ديدم همه جا تار بود . آب را سر کشيدم ، دکتر تا دم در دستم را گرفت . گفت : ميخواي همراهيت کنم ؟ گفتم نه اصلا . در که باز شد فرشته با رنگي و رويي پريده تر از هميشه روي صندلي نشسته بود ، جواب نگاه حقيقت جويش را دروغ دادم ؛ خدا رو شکر چيزيت نيست . دروغهايي از اين دست يک عمر عذابت ميدهند . عصر فرشته همانطور که داشت لباس ها را توي ساک ميگذاشت باز هم سرفه ميکرد و من همانطور دلم ميلرزيد . گفت : احد يکهو تصميم گرفتي نه ؟ روزنامه را نمي خواندم فقط نگاهش ميکردم بهانه خوبي بود براي زياد حرف نزدن . سر تکان دادم . فرشته گفت : قربان امامِ غريب ، سال پيش عيدقربان از خودش خواستم منو بطلبه چه زود طلبيد ! بغض و سرفه اش با هم ترکيد . چادر سفيد به فرشته هميشه مي آمد ، اين را من نمي گويم ، هرکس که از کنار ما رد مي شد با نگاهش همين را ميگفت . دستم را سفت گرفته بود ، حرارت بدنش بالا بود ، گرماي تنش دل سردم را گرم ميکرد . از صحن وسيع و پَرپَر کبوترها که گذشتيم ، جلوي حوض درست روبروي گلدسته ها ايستاد لُپش گل انداخته بود دستش را از دستم کشيد به احترام دو دستش را روي هم چسباند به سينه ، سر فرو آورد ، نجوا کنان چيزي به امام گفت که من اصلا نشنيدم يکي ـ‌ دو دقيقه ايي سرش پايين بود . همانطور که با پر چادر نم چشمش را ميگرفت رو کرد به من و گفت : احد خيلي دوست دارم مجاور امام بشم . چيزي نتوانستم بگويم فقط سر تکان دادم . کسي که پشت ميز فلزي ايستاده بود کفشهايم را از دستم گرفت توي قفسه گذاشت برگشت که شماره اي جاکفشي را به من بدهد دستش را گرفتم و درست توي چشمانش نگاه کردم ، مثل اينکه ميدانست نبايد جُنب بخورد گفتم : آقا تو که کفشدار امامي برا زنم دعا کن ، سرطان داره از من ميگيردش . فقط سرتکان داد . دستش را که رها کردم او دستم را گرفت و گفت : انشالله امام واسطه ي آرامش شما بشه . دست خودم نبود ميخواستم دستش را ببوسم ، هم دستش و هم خودش را ناگهان کشيد عقب . کلي راز و نياز کزدم با امام ، کلي حرف نزده را يکجا و يکهو زدم ، کلي سبک شدم . سجده ي دوم نماز بودم مبايلم زنگ خورد ، فرشته بود ، گوشي را برداشتم ، فرشته نبود ! کس ديگري بود . سراسيمه خودم را رساندم بيمارستان . توي بخش مراقبت هاي ويژه راهم ندادند . دکتر که از بخش آمد بيرون صدايم زد بلند شدم همان بود اينبار بين ما ميز فلزي نبود ،‌تعجبم را با تکانهاي آرام سر خنثي کرد . گفت : فرشته از امام آرامش خواست . مات مانده بودم ، گفت : توي حرم حالش بد ميشه ، انگار يکي به من گفت زن توست همان که سرطان داره ، کفشداري را دادم به يکي ، آوردمش بيمارستان ، امروز اينجا نوبت کاري من نيست ، فرشته منو کشوند اينجا . نتونستيم کاري براش بکنيم . خدا به او آرامش داد به تو هم صبر بده . جمله ي آخرش مثل دري بود که انگار خيلي محکم به روي من بسته شد . من ماندم پشت يک ديوار بلند که ديگر هيچ چيزي را نمي ديدم . روي صندلي مثل چوب خشکم زده بود . دکتر روحاني دستم را سفت گرفت و گفتم هيچ کس تنها نيست نه تو نه فرشته . پسر ، امام فرشته رو طلبيد . ياد حرف فرشته افتادم (( احد خيلي دوست دارم مجاور امام بشم )) انگار دکتر صداي فرشته را از خيالم شنيد گفت : همين جا هم مجاور امام ميشه . خيلي زود اتفاق افتاد، از صحن وسيع و پَرپَر کبوترها گذشتيم ، جلوي حوض درست روبروي گلدسته ها همانجا که فرشته ايستاد و لُپش گل انداخت و دست به سينه ، نجوا کنان چيزي به امام گفت که من نشنيدم ، فرشته را آرام گذاشتند جايي که دکتر براي خودش از پيشتر نگه داشته بود . فرشته براي هميشه مجاور امام شد و من کيلومترها با خاطرات هميشگي او از او دور ماندم .

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 17:38 توسط فرزاد |

سلام کردم . گوشه ي چشم نگاهي به من انداخت و با دست به عمق اتاق اشاره کرد ، خم شدم دم در کفشم رو جفت کردم و با گام هاي کوچيک و سرپنجه، طوريکه بي ادبي نباشه خودم رو رسوندم همونجا و نشستم . تک دانه هاي تسبيح سبزش از لاي انگشتش در ميرفتن و از بند درازي که ته ش دونه هاي ديگه رديف شده بودن سُر ميخوردن . نفس عميقي کشيدم و گفتم : حاج آقا . کف دست چپش رو ستون صدام کرد. حرفمو بلعيدم . چشماش رو بست ، لبش تند تند ميجنبيد . دو طرف بند تسبيح رو با دو دستش گرفت دونه ها رو به دو طرف کشيد . چندتا دونه وسط بند باقي موند بعد به حالتي قرينه با دستاش از دو سر دونه هاي مونده رو دوتا دوتا جدا کرد و به دونه هاي ته بند فرستاد ، اين کار رو دو سه بار تکرار کرد تا اينکه يک دونه تک موند چشماش رو باز کرد و به پيرمردي که کلاه شَمدي به سر داشت و کنار من نشسته بود گفت . استخاره شما سومين بار هم بد آمد . پيرمرد کمر از ديوار کند و بلند شد . دست راست روي سينه گذاشت و با حالت ارادتمندانه ايي از اتاق بيرون رفت . استخاره سه ، چهار نفر ديگري که پيش از من توي اتاق بودند رو هم گرفت يکي خوب ، يکي بد ، يکي خيلي خوب ، يکي خيلي بد تا اينکه رو کرد به من و گفت : جوون نيت کردي ؟ با اشتياق سرتکون دادم . چشماش رو بست و راز و نيازش با تسبيح شروع شد. ناگهان چشماش رو باز کرد و گفت : "برزو " وقت نماز شده ؟ برزو با تاب قوز مانندي که روي شانه اش بود و لباس رنگ و رو رفته ايي که به تن داشت توي درگاه حاضر شد و جواب داد ؛ حاجي وقت باقيست . آرام چشمش رو بست و تسبيح رو به بازي گرفت . بعد از ضيافتي که دانه هاي تسبيح لاي انگشتاش داشتند ، نگاهي هم به کتاب انداخت و رو به من کرد و گفت : پسر استخاره تو خيلي خوب آمده ، خير باشه انشالله . بلند شدم و حالت متواضعانه ي پيرمرد کلاه شمدي را به خود گرفتم و از اتاق زدم بيرون . پاشنه ي کفشم را که بالا کشيدم برزو مقابلم قد تا خورده اش رو علم کرد ، گفت : خير باشه ، خوب آمد ؟ گفتم آره ، همانطور که توي چشمام نگاه ميکرد ، مثل اينکه توي جيبش دنبال چيزي هم ميگشت . اسکناس را که دستش دادم گوشه ي چشمش ترک برداشت ، خنديد و سر تکان داد . بيرون مادرم با قيافه ي ترش کرده اي روي سکو نشسته بود تا خواستم دهان باز کنم ، گفت : حاج علي ، ده ـ دوازده دقيقه قبل ، پيش از تو از اينجا اومد بيرون خيلي عذرخواهي کرد گفت : سه بار استخاره اش بد اومده . پسر ، حاج علي دخترش رو به ما نمي ده .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 9:18 توسط فرزاد |