|
نوشتن بهانه میخواهد
|
انسان با وسوسه به دنيا مي آيد ، با وسوسه حيات ميابد و حکمت آفرينش من و تو که انسانيم ، دست و پنجه نرم کردن با تمام شيطانيت است .مسيح ( ع ) ، بعد از آنکه به صليب کشيده شد شيطان را به شکل دخترک معصومي ديد که وعده زندگي امن و آسايشش داد ، وعده معاش ، عيش و عيال ، وعده حياتي انساني . مسيح چشم بست و در رويا دخترک ميخ از پاهاي او کشيد بر زخمش مرهم گذاشت و او را راهي جاده زندگي انساني کرد.مسيح در آن رويا پير شد ، بر درگاه نشست بود در رويا و حال پيري،آرزوي روزهاي جواني را مي کرد که زندگي انساني ما همه حسرت است و رنج . ناگاه چشم باز کرد و ديد بر صليب است ، سر ، تند تند تکان داد و شکر کرد خداي را که وظيفه نبوتش را به زندگي انساني نيالوده و فريب ابليس نخورده است .
يکهو ياد "الي"* افتادم . حميده ، همسرم ،را ميگويم گفت : فرزاد حالا که داريم ميريم شمال "حسين" را هم با خودمان ببريم . رو کردم به حسين گفتم : حتما . حسين خنديد ، فاتحانه بود خنده اش .گفتم : حسين پسر خاله حميده هستي ، باش . با من مي آيي شمال حق رفتن توي دريا را نداري . دست دراز کردم به سمتش قبول . غمخندي زد و دستم را سست گرفت . حميده ترش نگاهم کرد . از شمال بر مي گشتيم راديو اعلام کرد "در دو روز گذشته 13 نفر در دريا غرق شده اند" به حسين گفتم اصلا دوست نداشتم چهاردهمین اینها تو می بودی . ببخش که سفر دو روزه مان به تو خوش نگذشت . به رضايت خنديد و شانه هايم را که خسته رانندگي بود فشرد . از آينه رضايت حميده را هم ديدم .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* اشاره به فيلم ( درباره الي ) اثر اصغر فرهادي
با کمال تاثر ، امروز که آمدم اداره . خبر دادند ، خواهر زاده دوست و همکار عزیزم ( علی آزردگان ) در دریا غرق شده است . جان باختن این جوان ۲۲ ساله دلم را شکست .
(( خواب ديدم در قلعه ايي مربوط به قرون وسطا هستم ، دري بسته بود و دو نگهبان از آن محافظت ميکردند ، خواستم در را باز کنم نگذاشتند،در هم آهني و سخت بود ، اين ندا در خواب به من الهام شد "دري که به اراده ي خداوند بسته نشده است باز شدنيست " در باز شد و آن سوي در دخترکي بود با مشخصاتي خاص، قدي کوتاه ، چشماني گرد ، موهاي سياه و صورتي زرد و رنگ پريده با دندانهاي سفيد و رديف که يکي دوتا کم داشت ،کفش پاره اش نگاه را مي ربود و با نگاهي مددجويانه و ملتمسانه فقط نگاهم کرد و ديگر ياد ندارم چه شد...
ديشب همسرم با چشمي اشکبار از وضع اسف بار ، "سميه" يکي از دانش آموزان خود در کلاس اول دبستان گفت ، مشروح داستان سميه را نمي گويم ولي مشخصات او همان بود که چندشب قبل در خواب ديده بودم و البته دري که به اراده خدا بسته نشده باشد باز شدني است .
در بودن "خداوند" ترديد ندارم . شايد روزي از من بپرسد که وقتي فلان کس يا فلان چيز را به تو نشان دادم چرا هيچ واکنشي نشان ندادي ؟ ( بايد جوابي داشته باشيم ) يا شايد نشان دادن اينها بهانه اي باشد که ما انسانيتمان را در طبق عرضه بگذاريم .
هيچ کدوم از ما نمي دونستيم ، بابا ، روزي چند بار صورت بهار رو مي بوسه !حق داشت بابا ، اگه روزي هزار بار هم بهار رو مي بوسيد ، طعم شيرين پوست لطيف بهار ارزش هزاران بار بوسيدن رو داشت . راستش هيچ کدوم از بچه ها هم حسوديشون نمي شد. بهار خيلي خواستني بود ، روحيه ي عجيبي هم داشت . نسيم مي گفت : ناز کردن موهاي بهار يه شادي عجيبي تو دلم ايجاد مي کنه . سوسن و بنفشه هم چند بار اين حرفو تک تک ، يه بار هم با هم زده بودن که وقتي بهار از در مي آد تو ، روحشون تازه مي شه . غنچه دختر همسايمون هم تو پنجره خونشون که مشرف به کوچه بود لابه لاي گلدونا مي نشست و رهگذرا رو تماشا مي کرد ، از اون بالا تا چشمش به بهار مي افتاد لبش به خنده ترک مي خورد و هي بهار بهار مي کرد. توي باغچه کوچک وسط حياط درخت ناروني داشتيم که بابا هر سال آخراي زمستون ، تاب مي بست بهش براي بهار ، بهار دست بابا رو مي بوسيد و بابا او رو مي گرفت بغل ، دو ، سه بار پرتش مي کرد آسمون و بعد سفت فشارش مي داد تو سينه اش و بعد هي ماچش مي کرد.مامان يه پيراهن سفيد بلند پر از گلاي زرد و قرمز برا عيد تن بهار مي کرد ، يه چارقد قرمز و جوراب بلند سفيد هم هديه عمه بود براي بهار ، لباس که تن و کفشاي قرمز عروسکيش رو پا مي کرد درست عين عروسک ميشد بهار. تو کوچه و خيابون که راه مي افتاديم همه خيره مي شدن به بهار ، بعضيا هم جلو ميمودن و با لبخند دستي به سرش مي کشيدن و بعضي ها هم به خودشون اجازه مي دادن و خم ميشدن و صورت نازش رو مي بوسيدن . مامان شبا "چهار قل" مي خوند و دود اسپند رو فوت مي کرد تو صورت تک تک مون به بهار که مي رسيد همين کار رو مي کرد به اضافه اينکه ، "ظرف اسپند رو سه بار دور سر بهار مي چرخوند". بابا ، دو تا اتاق اضافه کرد بالا خونه و شب بيخ گوش مامان گفت : اينجا رو مي سازم برا بهار. بهار آروم آروم بزرگ مي شد و مامان و بابا تند تند پير مي شدن . بهار که بزرگ شد يکي از پسراي محل دستش رو گرفت و با لباس سفيد از خونه ما بردش . بابا خيلي غصه خورد ، بالا خونه مدتها خالي موند ، بابا ديگه هيچ وقت به نارون تاب نبست ، مامان دلداري مي داد بابا رو و مي گفت : مرد ، خوبه که هر چند وقت يه بار به ما سر ميزنه بهار ، شنيدم يه شب بابا بيخ گوش مامان گفت : نمي خوام بهاري رو که يه بار بياد يه بار نياد.
ـــــــــــــــــــــــــــ
بهار زندگاني شما هميشگي باد
تقديم به مهد مادرانه همه ي ما "ايران زمين "
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
طوري از خواب پريد که من هم تکان خوردم و بيدار شدم . نفس نفس مي زد ، عرق هم به پيشانيش نشسته بود .
گفتم : مادرجون بيداري ؟
با لحني که به بغض مي ماند گفت : خدا رو شکر آره !
آب بيارم برات ، مادر ؟
نه ، قربونت برم .
اين قربونت برم از اون ، تعارفاي مادرانه هميشگي اش بود .
بلند شدم ، خواستم چراغ را روشن کنم که گفت : چراغ رو روشن نکن .
بطري آب را از يخچال و ليوان بلوري را کورمال کورمال از تاريکي برداشتم .
حالا ديگر چشمام به تاريکي عادت کرده بود. آب را که نوشيد قبل از اينکه ليوان را دستم بدهد ، دستم را گرفت و گذاشت رو سينه اش . تاپ تاپ مثل طبل مي کوبيد .
گفتم : مادرجون ، حالت خوبه ؟
گفت : چيزيم نيست .
مکثي کرد و با صداي لرزان ادامه داد ، خواب خيلي بدي ديدم . گفتم : خيره مادر !
با صداي کش داري گفت: تو که زندگي مني به اين زيبايي ، اين روياهاي ترش و تلخ پس از کجا ميان ؟
صورتش رو بوسيدم و گفتم: نه خيلي از اين خواب هاي بد ، ريشه شون توي بچگي ماست شايد هم قبل از تولد ما .
نفس عميقي کشيدم و ادامه دادم ، خيلي از اونا هم حاصل نگراني ما از آينده است .
با دو دست گرمش دستم را گرفت و گفت: تو رو دارم ، نگران آينده نيستم .
گفتم: بايد هم همينطور باشه ، مادرجون ، همه وجود من وقف تو و سلامتي تو ميشه ، ترديد نکن .
گفت : مادرم مي گفت ، مرحوم پدرم وقتي تو گوش راستم اذان و تو گوش چپم ايران بانو اسممو رو زمزمه کرد ، از خدا خواست تا هميشه فرشته اي مثل تو مراقبم باشه و هميطور هم شد .
دو طرف بدنش رو گرفتم و آرام خواباندمش روي تشک .
گفتم : "ايران بانو" ، قربون اسم زيبات برم ، تا من هستم مبادا که خواب شيرينت پريشان بشه ، بخواب ، من بيدارم ، بيدار .
بخواب فردا که خورشيد به روت خنديد خبري از سياهي و تلخي کابوس شبانه ات نيست . ايران بانو ، خوابيد ، اما من نبايد بخوابم ، به او قول دادم .
پايان
جاي مُهر داغ شده بود رو پيشونيش ، خودش مي گفت ؛ وقتي سر به سنگ نماز مي زاره دلش خنک ميشه ، سبک و آزاده . مي گفت ؛ بال در مي آره وقتي "الله اکبر" اذان دعوتش ميکنه به قيام ، محرم که مي شد ، پدر بزرگ ، شايد روزي هزار تا صلوات مي فرستاد ، مادرجون مي گفت : دونه هاي اين تسبيح يادگار سفر 30 سال پيششون به کربلاست . اگر چه تا به اون روز ده بار يا شايد بيست بار هم نخ بریده بود !. دوازده تا دونه هم کم داشت ، البته کم نبود دونه هايي از يه رنگ و يه جنس ديگه سلسله تسبيح کربلاي رو کامل کرده بودن. چه سليقه اي داشت پدر بزرگ ! رو يکي از دانه هاي مهمون نوشت بود "يا حسين" با قلم ، قلم ميزد وقتي بي کار بود ، ذکر صلوات که مي گرفت به اون دونه که مي رسيد مکث ميکرد ، اشک ميريخت و دونه رو سه بار مي بوسيد و به پيشونيش مي چسبوند ، همونجا که داغ مهر تربت حسين داشت . يه تابلو هم با سنگ و چوب قلم زده بود که مي درخشيد به پذيرايي خونه پدري بابا ، "" اني سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم و ولي لمن والاکم و عدو لمن عاداکم "" . هميشه تذکرش به همه اين بود که مراقب رفتار و اعمالتون باشيد ، شيطون پشت گوشتون کمين کرده . چهار ـ پنج سالي محرم افتاد تو تابستون ، يه بشکه فلزي گذاشته بود دم در خونه ، يه کاسه مسي با پنجه ياابوالفضل هم با زنجير بند کرده بود به شير بشکه ، روي بدنه اش هم نوشته بود "سلام بر حسين مظلوم و اني سلم لمن سالمکم " ، صبح به صبح يه قالب يخ مي انداخت توش . چند سالي از اون سال ها که محرم تابستوني بود گذشت ولي بشکه آب همونجا هميشگي شد . بابا سلام نماز عصرش رو که داد رو کرد به مادرجون و گفت خدا رحمت کنه آقاجونو ، فردا يه آب سردکن چهار شيره ميزاریم دم در . مادرجون سرتکون داد به تاييد و دونه ای که روش نوشته بود "ياحسين" رو از از نخ نو رد کرد و گفت : خدا ازتون قبول کنه و دوباره مشغول نخ کردن دونه هاي تسبيح کربلايي شد . گفتم بابا من هم رو آبسردکن مينويسم "سلام بر حسين مظلوم و اني سلم لمن سالمکم "
با کمال ادب واحترام به شئان شعر و شاعر و تعظيم به پاي اديبان کلام پرور ، چندي پيش " باد " مشغولم کرد . داشتم داستانش ميکرد که آهنگين شد و بيرون وزيد ، من هم مقاومت نکردم .
هرچه بادا "باد"
ــــــــــــــــــــــ
بي قرار مي وزيد به هر سو ، باد
شکست سينه درخت از دست باد
مي وزيد به شاخه ها بي امان
شاخسار از دستش ناله مي کرد
کلاه سرباز را ربود
روزنامه از دست پيرمرد
سر به گريبان مي برد هر عابري
آسمان بغض داشت ولي گريه نمي کرد
به ديوار که رسيد سرگردان
نشسته گوشه اي و درنگي کرد
صداي گريه آنسو کلافه اش کرد
هي کوبيد ، هي کوبيد به ديوار
مي شنيد ، زن به مرد مي گفت : مي روم از اين خانه ،
مثل باد .
مرد ساکت بود و طفل هي گريه مي کرد .
مرد آرام گفت : برو ؛ هرچه بادا باد .
مرد که اين را گفت ، آسمان بغضش ترکيد
باد از تب و تاب افتاد .
شبها ، قبل از اينکه چراغ را خاموش کند با صداي زير زنانه اش که کمي به جيغ ميماند ميگفت : فرهادجان قبل اينکه از خونه بري بيرون صدقه کنار بزار . بعد هم که اتاق تاريک مي شد ، نجواي کلمات آسمانيش شنيده مي شد و بعد هم وزش نفس نوازشگرش طراوت ديگه اي به چهار طرف اتاق و وجود ما مي داد . چند روزي بود که فرهاد برادر بزرگتر ما جاي بابا تو آجرپزخانه مشغول به کار شده بود ، با همان موتور پرسروصداي بابا مي رفت سرکار و برمي گشت . مادر خيلي راضي نبود اما آن اتفاق ، فشار شکم و تن پوش بچه ها و صاحب خانه جايي براي مخالفت نگذاشته بود . مريم آرام بيخ گوشم گفت بيژن ، مامان داره گريه ميکنه ؟! داشت گريه ميکرد ، اما دلم نيامد خاطر "ناز مريم بابا" را آزرده کنم ، گفتم : نه . طفلک چه فکر ميکرد پيش خودش !؟، چقدر راحت مي شود اين بچه ها را با يک کلمه توي دنياي احساسات درونشان رها کرد . !؟ سپيده که تن مي ساييد به آسمان کم حوصله شب ، مادر ظرف غذاي ناهار فرهاد را محکم گره ميزد لاي دستمال ، فرهاد هم اول دست مادر و بعد دست بابا را مي بوسيد و مي زد بيرون ، چقدر مثل بابا شده بود ! هيچ وقت بابا موتورش را صبح ، دم در روشن نمي کرد شيب کوچه را خاموش ميرفت تا آخر و همانجا موتو را آتيش مي کرد . بابا هيچ وقت هيچي نگفت که چرا اين کار را مي کند اما همه مي دانستند براي سر و صداي موتور است که اين کار را ميکند .حالا هم فرهاد همانطور شده و همان کار را ميکند ، در را هم مثل بابا آرام مي بندد .فرهاد که رفت مادر رو کرد به بابا و گفت ؛ امروز اولين حقوقش را مي گيرد . بابا فقط سقف را نگاه کرد . مثل اين بود که آنسوي سقف و آسمان را مي بيند . کارفرما خيلي کوتاه توضيح داد . تخته زير پاي بابا شکست و از آن بالا افتاد زمين . دکتر هم چيزي جز قطع نخاع به ما نگفت . حالا بابا چسبيده به زمين و فقط آسمان را نگاه مي کند و مامان چشم دوخته به دستان فرهاد . فرهاد که اسکناس ها را گذاشت روي تاقچه ، به مادر گفت ؛ امشب بليط داريم . مامان بغضش مثل سرفه صدا داد ، فرهاد ، بابا را کول کرد و برد . نمي شنيدم ! مادر دارد حمد را ميخواند يا قل هو ولله . کاسه آب را پاشيد به حياط . مادر سراسيمه بغچه نان و غذا را دستم داد تا برسانم به فرهاد . بعد با صداي زير زنانه اش که کمي به جيغ ميماند گفت : بيا بيژن اين صدقه را هم بينداز به صندوق . صدقه را هم که گرفتم گفت : يا امام غريب الامان ، الشفاء . داشتم فکر ميکردم با من است ؟! که داد زد بدو دير شد ، رفتن .
"از لب پله هاي پا گرد اتاق ما تا حوض فيروزه اي وسط حياط هفت قدم بزرگ فاصله بيشتر نبود بارها و بارها که آقاجان ، پدر بزرگم را مي گويم اين مسير را رفته بود و برگشته بود گام هايش را شمرده بودم نه کمي کمتر و نه کمي بيشتر بود . آستينش را تا زده بود بالا ، دستم را گرفت پا به پاي خودش مرا کشاند تا لب حوض ، سرم پايين بود و داشتم مي شماردم ، همان هفت گام آقاجان درست بود ، اما من ده تا قدم برداشتم !. نشست لب حوض و گفت : محمد ، پسرم نام و ياد خدا هيچ وقت فراموشت نشه ، اول و وسط و آخر هر کاري بگو بسم الله . بسم الله گفت و آب کشيد به صورتش ، دستانش را شست و سر و پاهايش را هم با آرامش به ناز آب نوازش داد . نگاهم کرد ، صورتم گرم شد ، گفت : ياد گرفتي ؟ سرتکان دادم . بسم الله گفتم و آب کشيدم به صورتم ، دستانم را هم شستم ، با نم آب هم به فرق سر و پاهايم خط کشيدم . آقاجان چند بار سرش را به تاييد بالا و پايين کرد . فرصت نشد به او بگويم که پيش از اين بارها بارها از گوشه پنجره يا کنج حياط وضو گرفتن او را ديده ام و خوب ياد گرفته ام . مُهر خوش عطر کربلايي سجاده آبي رنگش را که بوسيد سه طرف پيشاني دو رنگ شده اش را چسباند به آن و باز بوسيد ، سجاده نماز را که بست ، رو کرد به من و گفت : محمد عزيزم نماز مثل قفل محکمي که نمي زاره شيطون دستش به قلب مومن برسه." همه ي اينها را امروز که مُهر خوش عطر کربلايي سجاده آبي رنگ يادگار آقاجان را بوسيدم يادم آمد .
داد زد آهاي کسي نيست از ميون جمع پا پيش بزاره ؟! گوش تا گوش آدم ايستاده بود تـو ميدون و همه زل زده بودن به دستاي پهلوون . زنجير دانه درشت رو تو دست تکوني داد ، زنجير جرينگ جرينگي کرد ، بازم داد زد ؛ اين زنجير امروز يه ياعلي ميـخاد و يه همت مردونه . کاسه زرد مسي رو گرفت به دست ، اونو مقابل سينه تک تک آدماي تو ميدون چرخوند ، يکي ، دوتا ، چهارتا ، هشتا و سکه هاي زيادي کاسه ي پهلون رو سنگين کرد . پهلوون ياعلي گفت ، چرخي روي دوپا زد و زنجير رو تاب داد و انداخت دور شونه هاش ، دونه هاي زنجير جا انداختن روي بازوهاي آفتاب سوخته ي پهلوون . نفس عميقي کشيد به سينه و بازدمش شد بازهم "يا علي" . زنجير رو شل کرد و چرخش داد تو آسمون و پيچوندش به ساعد پرقدرتش و گفت : علي ياور اوني باشه که مُـــــــزد پاره شدن اين زنجيرو خودش تو جيبم ميزاره ، يکي ـ دو ، سه نفر پا پيش گذاشتن و اسکناس انداختن توي جيب پهلوون . زن دست پسرش رو گرفت از دل جمعيت کند و کشوند پشت ميدون ، زانو زد ،صورت پسرش رو بوسيد و گفت : بيا علي ، پهلوون باباي کفاش توئه که هر شب نون گرم خونه مياره . بيا بريم پسر ، بريم چراغ خونه پهلونمون رو دم عصر روشن کنيم .