تبليغاتX
فرزند کوهستان

فرزند کوهستان

دست نوشته های من

در آغوشش گرفت آنقدر سفت که گويي قرار نيست از او جدا بشه .

صداي قرچ قرچ بند بند استخوانش را ميشنيد اما او اعتراضي نداشت .

لباش داغ و آتشين بود زبون خيسش رو توي دهنش سر داد .

چقدر شيرينه محيط نمناک کلمات عاشقانه .

دستاش حلقه سختي بود دور گردن سفيد و باريکش .

موهاي مشکي پرکلاغيش بوي ياس سفيد ميداد .

چش به چشاش دوخته بود .

نمي خواست چيزي بشنوه . نمي خواست چيزي بگه .

نرمي سينه هاي سفيدش تنش رو مور مور ميکرد .

هر لحظه فشار رو بيشتر ميکرد .

ساعت که زنگ خورد با کسالت ، تلخ و کدر چشاش رو باز کرد .

خيلي وقتا از روشنايي صبح حالش گرفته ميشد .

صورت نشسته و دهن گس .

بندکفشش رو ميبست .

فقط تونست پاههاي دختر همسايه رو ببين که با کتاني هاي قرمز با شتاب از پله ها پايين ميرفت .

جرات نگاه کردن توي صورتش رو نداشت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 9:40  توسط فرزاد سیفی زاده  | 

از دوستان محترمي که با اين نيمه داستان همراهم شده اند خواهش ميکنم قسمت اول "مسافرت" را هم بخوانند. خوشبختانه داستان را در این قسمت تموم کردم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد از يک ربع معطلي . اتوبوس راه افتاد .

ترانه زيباي "کاروان" با صداي مخملي "بنان" توي سالن اتوبوس پخش ميشد .

حسابي احساساتي شده بودم .

خاک بر سر ، داشت منو با ابراهيم تاتليس و شباي استامبول ! اِغوا ميکرد .

مسير نيم ساعته تهران ـ کرج نيم متر نيم متر . چهار ساعته طي شد .

ازدحام خودرو ها و شيشه هاي پايين و کلافکي سرنشينها خفقان آور بود.

نتونستم تحمل کنم . رفتم جلو به راننده گفتم : اگه ترافيک همينطوره ، من پياده بشم برگردم تهران ؟

راننده که داشت عرق پيشونيش رو پاک ميکرد گفت : نه بابا تا کرج اينجوريه ، الان راه باز ميشه .

مثل کسي که بهش بگن برو بتمرگ ، برگشتم سر جام و ساکت نشستم .

نه ، مثل اينکه راه داشت کم کم باز ميشد .

ترافيک رون شد و راننده بعد از چندين ساعت ، دنده دو ، سه و چهار رو حواله ي موتور ماشينش کرد .

همه شيشه هاي اتوبوس رو باز کرده بودند و اگرچه به سختي مقابل اين باد مهاجم ميشد نفس کشيد ، اما کسي حاضر نبود صورتش رو از مقابل فشار بي امان اون پس بزنه .

بعد از ساعتي اينور و اونور نگاه کردن ، چشام گرم و پلکم سنگين شد ، خودمو فرو کردم توي صندلي که صداي موتور ماشين عوض شد . دنده معکوس . سرعت ماشين کم شد . کم و کمتر تا جايي که ماشين ما کاملا ايستاد .

نچ نچ راننده و مسافراي جلو موجب شد تا من و مسافراي ديگه سر بکشيم که ببينيم چه خبر شده ؟

چشاتون روز بد نبينه . ماشيهاني کوچيک و بزرگ مثل حلقه هاي زنجير توي جاده حمام آفتاب گرفته بودند .

اينجا کجاست ؟

کوهين . ( منطقه ايي در استان قزوين )

دقيقا سه ساعت فقط يه نقطه ايستاديم و بعد که مثلا راه باز شد گاماس گاماس جلو ميرفتيم .

سرمو دو دستي گرفته بودم .

کتابي رو که آورده بودم توي ماشين بخونم عنوانش " چگونه بر اعصاب خود مسلط باشيد " بود.

نگاه کردن به جلد اين کتاب هم حالم رو بهم ميزد و هم حسابي عصبيم ميکرد .. ****

ساعت برج سفيد و زيباي شهرداري قديمي رشت 23/30 دقيقه را نشون ميداد .

مسافرا غر غر کنان يکي يکي پياده شدن .

اما من "ژست" خاصي گرفتم و هنگام پياده شدن با صداي مردانه ايي مثل اينکه فرمانده ايي با سربازش بعد فتح موضع دشمن صحبت ميکنه رو به راننده گفتم : خسته نباشيد .

نه نگاهم کرد و نه جوابم رو داد .

.                                            ****

چند تا تاکسي با راننده هاي منتظر مثل کسايي که اومدن پيشواز مسافرشون دور ميدون جمع بودن .

در يکي از تاکسي ها رو باز کردم

يه پام روگذاشتم توي تاکسي و بدون اينکه نگاه راننده بکنم گفت : منو ببر به يه هتل درجه يک .

.                                           ****

تابلوي نئون سر در هتل چشممک ميزد کيف رو گذاشتم روي پيش خوان .

جوان لاغر و کله پختي که مهمترين ويژگي صورتش دماغ غوزدار بزرگش بود قبل از اينکه چيزي بگم با لهجه گيلکي گفت : اطاق رزو کرديد ؟

گفتم : نه .

گفت : پس اطاق ميخوايد ؟

گفتم : بله

گفت : اطاق خالي اصلا نداريم .

آدمي نبود که بهش اصرار کنم ، ميرم يه هتل ديگه ..

. ****

کرايه تاکسي رو داده بودم ولي او همانجا وايساده بود .

از وظيفه شناسيش خوشم اومد .

حدس زده بود شايد بخوام جاي ديگ برم .

راس ميگن اين رشتي ها مهمون نوازند !نسيم شرجي که از پنجره ميپيچيد داخل خودرو تموم بدنم رو چسبناک کرده بود .

واقعا يه حموم صفايي داشت .

حتما توي هتل اولين کاري که ميکنم . گرفتن يه دوشه .

. ****

آقا روزاي عاديش اطاق خالي تو هُتلاي اين شهر پيدا نميشه واي به حال الان که توي اين چند روز تعطيلي مسافرا شهرو تِرکوندن .

اين جوابي بود که متصدي هتل پنجمي که بهش سر زديم به من داد .

از هتل داشتم ميومدم بيرون که يکي از مسافراي داخل سالن به من گفت :

آقا برو انزلي حتما اونجا اطاق خالي گيرت مياد .

مثل آدمي که جواب تسليت شرکت کنندگان توي مجلس ختم مادرشون رو ميدن از لطفي که به من کرده بود تشکر کردم و زدم بيرون .

تاکسي رفته بود براي يک ساعت ده هزار تومان کافي بود ! مثل اينکه خودش خجالت ميکشيد بيشتر از اين از من پول بگيره .

.                                          ****

تابلوي تاکسي تلفي توجه منو جلب کرد .

دوتا جوون خوش قيافه توي پياده رو زير چراغ سر در تاکسي تلفني مشغول شطرنج بازي کردن بودند .

محو بازي بودند .

سرفه ي آرومي کردم و گفتم : ببخشيد .

يکيشون همينطور که مات صفحه سياه سفيد روبروش بود گفت : بفرماييد

گفتم : براي انزلي رفتن ماشين داريد .

دومي نگاهم کرد و گفت : تنهايي .

گفتم : بله

سري تکان داد ، يعني آري داريم .

گفتم : کرايه اش چند ميشه ؟

گفت : ساعتيه .

ميشه ساعتي 7 هزار تومان

گفتم : تا انزلي چند ساعت راهه ؟

گفت : کمتر از يک ساعت .

خساب کردم نهايتا همون يه ساعت و هفت هزار تومان ميشه .

بعد از يه مسافرت سه ساعته ، ساعت 3/30 صبح ما هم لابه لاي ماشين خيلي زيادي که وارد انزلي شدند . رسيديم مرکز شهر .

.                                       ****

پشت در اولين هتلي که رسيدم يه تابلوي زرد رنگ آويخته بودند با اين مضمون : (( مسافر گرامي ؛ اطاق خالي اصلا نداريم .))

کرايه ي ماشين رو دادم .

کنار خيابان ايستادم قطره آبي روي بينيم چکيد .

مثل اينکه آسمون ميخواست سوختگي دماغمو خاموش کنه !

بالا رو نگاه کردم

ابرهاي به هم تپيده توي دل هم جا خوش کرده بودند ، آسمون دلِ پُري داشت .

بارون گرفت ، دونه درشت و شلاقي .

کمتر از يک دقيقه تموم هيکلم خيس شد .

بايد برگردم تهران .

آره حتما بايد برگردم تهران .

با تلفن همراهم شماره اطلاعات تلفني شهر انزلي رو گرفتم .

بعد از 15 ـ 16 تا زنگ مردي با صداي گرفته گوشي رو برداشت ازو خواستم شماره فرودگاه رو بهم بده .

او شماره ايي با پيش شماره شهر رشت رو بهم داد .

به فرودگاه رشت زنگ زدم .

آقا سلام براي تهران پرواز داريد ؟

بله ساعت 5

بليط هم داريد ؟

نمي دونم . البته اگر کنسلي آورده باشه ، شايد .

چند نفريد .

يه نفر . نيم ساعت قبل از پرواز خودتون رو برسونيد . ببينم شايد بليط بود.

مثل ديونه ها ساعت 4 صبح با چنان سرعتي توي خيابون ميدويدم که اگر هر کس منو ميديد فکر ميکرد چيزي دزديم و دارم از دست پليس فرار ميکنم .

توي آب هايي که سطح خيابان جمع شده بودند شالاپ شالاپ ميکوبيدم . تراشه هاي آب از کف خيابان به صورتم هم ميپاشيد .

دور يه ميدون يه تاکسي پارک کرده بود . راننده اش سر گذاشته بود روي فرمون .

زدم به شيشه . سر بلند کرد .

نفس نفس زنان گفتم آقا دربست ميريد رشت .

يکه خورده بود احساس کردم ترسيده

چشماش رو باز کرد مثل کسي که ميخواد توي تاريکي واضح تر ببينه گفت :

کرايه اش ميشه 50 هزار تومان

تاييد من تندي سوار شدم شد .

.                                       ****

داشتم واقعا ديونه ميشدم

ساعت 4/35 با اينکه راننده خيلي زرنگي کرد از لابه لاي ماشينهاي توي جاده رسيدم به فرودگاه . با سرعت خودم رو رسوندم به سالن .

دربان گفت : بليط داريد .

گفتم : نه . من بايد با اين هواپيما برم تهران .

نگهبان گفت : کدوم هواپيما . پرواز امروز به خاطر وضعيت جوي کنسل شد.

هورري دلم ريخت . اين همه عجله و شتاب براي هيچ .

نشستم روي زانوهام .

با دست راست محکم کوبيدم توي سرم

نگهبان که دلش برام سوخته بود گفت : ظاهرا هواي رامسر خوبه قراره ساعت 6 از رامسر يه هواپيما به تهران بپره .

بلند شدم و سراسيمه از سالن زدم بيرون

.                                            ****

رامسر دربست .

راديوي ماشين روشن بود آهنگ هاي تند تهيج کننده ي صبحگاهي و گوينده ايي که براي شنونده ها از فوايد سحر خيزي و ورزشهاي صبح گاهي حرف ميزد با بوي تند سيگار راننده حسابي آزارم ميداد .

نيم ساعته و با پرداخت 35 هزار تومن کرايه رسيدم رامسر .

خودم رو انداختم روي پيشخوان متصدي صدور بليط فرودگاه .

نفس نفس زنان گفتم : آقا من حتما بايد برم تهران . هر چقدر بخوايد بهتون ميدم يه بليط فقط يه بليط به من بديد .

با آرامش خاصي نگاهي به سرتا پاي من انداخت و گفت : شناسنامتون لطفا .

اينقدر زيپ کيفم رو تند باز کردم که از غلافش در رفت . شناسنامه رو دادم بهش .

بعد هم مبلغش رو پرداخت کردم .

ساعت 6 پروازه البته اگه تاخير نداشته باشه .

مثل آدمايي که بخواد يه پيروزي رويايي رو به اطلاع همه برسونه بليط به دست با لبي خندان طول سالن رو طي کردم و

روي نيمکت نشستم . راستش رو بخوايد عمدا فاتحانه کمي هم بليط رو تکون ميدادم .

ساعت 6 گذشت . 6/30 دقيقه ـ 7 ـ 7/30 دقيقه ـ 8 . تمام لباسام به تنم چسبيده بود .

زنگ بلند گو به صدا در آومد .

مسافرين محترم ـ بلند شدم تا زود تر از ديگران به ورودي باند برسم ـ

(( مسافرين محترم پرواز رامسر ـ ‌تهران به علت وضعيت نامساعد جوي امروز انجام نخواهد شد براي تعيين وضعيت بليط خود به متصديان صدور بليط مراجعه کنيد .)) واي خداي من دلم ميخواست سرم رو بکوبم به ديوار .

بليطم رو پس دادم و از فرودگاه زدم بيرون بارون آروم آروم ميباريد .

ميخواستم گريه کنم .

بغض عجيبي گلوم رو گرفته بود .

مثل آدمايي که خبر مرگ عزيزي رو بهش دادن ، گيج بودم . نمي دونستم پام رو دارم توي آب ميزارم يا توي خشکي .

دختر جووني با مادرش صحبت ميکرد : مامان جون با اتوبوس ميريم . زنگ زدم ترمينال گفتند ساعت 9 يه اتوبوس فوق العاده ميره تهران .

گوشم تيز شد . مثل اينکه واقعا به اسم تهران حساس شده بودم .

ساعت 8/15 دقيقه ماشين گرفتم يک ربعه رسيديم ترمينال اتوبوس هاي رامسر .

يه اتوبوس سفيد مثل رخش دم در ترمينال پارک بود و جوونکي که داشت ساک هاي مردم رو توي صندوق اون جا ميداد با صداي خراشيه و بلندي داد ميزد . رامسر تهران جا نمونيد . ساک هاتون رو بياريد تحويل بديد .

خيلي درد سر نکشيدم بليط گرفتم . سوار شدم . ساعت 9 حرکت کرديم . تا خود تهران ترافيک بود ساعت 12 شب رسيدم تهران .

نفس عميقي توي ميدان آزادي کشيدم . دو روز و يه شب مسافرت من طول کشيد .

واقعا نمي دونستم کي رو بايد سر زنش کنم .

از اون روز به بعد هر کس ميگه تعطيلات بريم شمال . مثل اين ميمونه که يه کابوس وحشتناک رو به يادم بيارن .

خشک شويي هم بعد از اينکه کت و شلوار کرمم رو به هم داد گفت : لکه هاي سياه روي اون اصلا پاک نميشه .

.                                                                         پايان

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 13:4  توسط فرزاد سیفی زاده  | 

دوستان عزیز این داستان چون کمی بلند شد در چند قسمت ارائه میشود.ماجرایی که همه ما به نوعی درگیر آن بوده ایم یا خواهیم شد .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ما توي کشورمان يه جورايي داريم با دو تا تقويم زندگي ميکنيم . تقويم هجري شمسي و هجري قمري ، البته مبادلات روبه رشد !! بين المللي ما هم داره يواش يواش تقويم ميلادي رو هم به ما تحميل ميکنه .

يه سال بين تعطيلات تقويم ملي و شمسي ما دو ، سه روز فاصله است ، سال بعد ميبيني دو تا تعطيلي از تقويم قمري

سرزده ميان و لاي اونا رو پر ميکنن . دولت هم که ميبينه مردم بلاتکليف اند " بين التعلين " ( اصطلاح بين دو تعطيلي که جند ساليست مثل هزار اصطلاح ديگر در کشور ما رايج شده ) را تعطيل اعلام ميکنه . هر سال توي طول سيصد و شصت و پنج روز چند بار اين اتفاق ميفته و همه ي ما رو غافل گير ميکنه .

اين ماجرا از اونجا شروع شد که پنج روز تعطيلي پشت سر هم جور شد ،

بايد برنامه ريزي درستي ميکردم !! تا بتونم از لحظه لجظه ي تعطيلات بهترين استفاده رو ببرم .

خيالاي زيادي داشتم .

اول گفتم ميرم "کاشون" اما فصل برداشت گل و گلاب گيري گذشته بود ، قيدش رو زدم . برم زاهدان بدک نيست .! مگه از جونم سير شدم ؟ با اين ترک تازي اشرار و قاچاقچيا که يه طورايي دارن با دولت قايم باشک بازي ميکنن . اجازه فکرکردن به قزوين رو هم اصلا به خودم ندادم . خوب ميرم اصفهان ...

اينور اونور خيلي شنيدم که ميگن ؛ " اصفهان حيف از اينکه بهش ميگن نصف جهان ، با اين مردمي که داره ! خدا نکنه از کسي کمک بخواي، مگه يکي پيش قدم ميشه؟! خدانکه راه گم کني ، امکان نداره کسي بهت آدرس درست و حسابي بده " . راستش خيلي اين حرفا رو قبول ندارم اما ترجيح دادم اصفهانم نرم .

عصر قبل از روز اول تعطيلات کت و شلوار کرم رنگ و مارک داري که خيلي هم گرون خريده بودم رو تنم کردم ،

با مختصر وسايلي که آماده اين سفر چهار ـ پنج روزه کرده بودم يه هو تصميم گرفتم برم راه آهن .

توي تاکسي خبرهايي از شيطنت عربها براي تغيير نام خليج فارس به خليج عرب ي پخش ميشد حسابي حس وطن پرستيم گل کرد ، رسيدم ايستگاه راه آهن بدون هيچ درنگي به متصدي فروش بليط گفتم : يه بليط براي بندر عباس ميخواستم .

خانم جواني که مخاطب من بود بدون آنکه نگاهم کنه گفت : اسمتون چيه ؟

محمد . محمد هولکي .

خيلي با وقار کيف پولم رو از جيبم بيرون آوردم و با صداي خيلي محترمانه ايي گفتم : چقدر بايد تقديم کنم ؟

چي چقدر بايد تقديم کنم ؟ آقا ،

از حالت صورتش فهميدم که از وقار و متانت اِقراق آميز من حسابي چِندشش شده .

همونطور که محو تماشاي صورتش بودم گفت : من اسمتون رو نوشتم ، شما نفر

هزار و ديست و سي و نهمين نفر هستيد . نيم ساعت ديگه همکارام ميان و به ترتيب شماره ، بليط ها رو صادر ميکنن . بفرماييد صداتون ميزنن .

گفتم : چند بليط قراره صادر بشه ؟ گفت : سيصد و بيست تا

گفتم : اميدي هست به من هم بليط برسه ؟

از صداقتش خيلي خوشم اومد گفت : اصلا . يعني به هيچ عنوان .

مثل پسرهاي حرف گوش کن خداحفظي کردم و زدم بيرون .

قيد خليج هميشه فارس رو زدم .

رشت بد نيست .

هم شهر باکلاسييه/ هم چند کيلومتر اونورترش دريا هست . جنگل و چشم اندازاي زيباي مسيرش هم که زبانزد عام و خاصه . در ضمن سه ، چهار ساعت بيشتر هم تا اون جا راه نيست . حتما ميرم رشت .

آفتاب داشت غروب ميکرد.

خيلي فکورانه به خودم گفتم : کار عاقلانه ايي ! نيست که الان راه بيفتم . ميرم خونه و فردا صبحِ زود راهي ميشم .

شما که نشنيديد ، ته دلم آرزو کردم کاش ماشين داشتم و همين الان راه ميفتادم .

سوار تاکسي که شدم . 45 دقيقه طول کشيد تا برسم خونه کلافه شده بودم از ترافيک و ازدحام اين همه ماشينِ تک سرنشين .

.                                               ****

شب تا صبح از ذوق مسافرت خواب به چشمم نرفت ، استرس داشتم . سري تو کتابهام کردم . چاره دردم نشد . بعدش اينقدر کانال ماهواره رو انور اونور کردم که باتري کنترل اون تموم شد .

اولين نوني که از تنور نون وايي بيرو اومد رو من برداشتم .

بعد خوردن دوتا تخم مرغ و يه ليوان چاي با نون داغ و برشته سنگک کت و شلور به تن و کيف به دست مثل کارمنداي

وظيفه شناسي که ميخوان نيم ساعت زودتر از همه سرکار برسن از خونه زدم بيرون . اينقدر به موهام ژل زده بـودم که باد تندي که از پنجره ماشين توي اطاق ميپيچيد هم تکوني به يه تارش هم نمي داد .

. ****

ساعت 7 صبح رسيدم ترمينال غرب .

خواستم وارد سالن بشم که نعره اي سرجا ميخکوبم کرد.

هوي ؛ مگه نمي بيني زمين خيسه ؟ تازه "تي"کشيدما . کجا داري ميري ؟

گفتم : ببخشيد ميخواستم بليط بخرم .

اين ساعت صبح !؟ هنوز هيچکس سر کارش نيومده ، نيم ساعت ديگه تازه بليط فوشا ميان .

سري تکان دادم يعني فهميدم .

خواستم برم يه گوشه ايي بشينم تا نيم ساعت بگذره که يکي صدام زد .

آقا ؛ بليط برا کجا ميخوايد ؟

شاگرد راننده ايي که جند متر اونورتر داشت شيشه ي اتوبوس سبز و خوش رنگي رو تميز ميکرد بود .

گفتم : براي رشت .

گفت : از سه روز پيش تمام اتوبوسها به مقصد شمال پر شدن .

گفتم : يعني من نمي تونم برم رشت ؟

سري بالا انداخت .

گفتم : شما کجا ميريد ؟

ترکيه . استامبول . خدمت ابراهيم خان .

ابراهيم خان ؟

آره .

اشاره کرد به يک عکس رنگ و رو پريده روي تي شرتش .

مردي با ابروهاي کلفت و سبيل کلفت تر .

ابرهيم تاتليس .

اومد کنارم سيگاري روشن کرد و گفت : اتفاقا صندلي خالي هم داريم .

گفتم : تشريفات نداره بخوام بيام ترکيه ؟

گفت : نه ، اصلا .گفتم : بليط رفتن تا استانبول قيمتش چقدره ؟

گفت : پنجاه هزار تومن .

به نظرم اومد خيلي پول کميه .

چي ميخواد تا بتونم از مرز خارج بشم ؟

گفت : خدمت سربازي رفتي /

آره .

خوبه ، فقط پاسبورد ميخواد .

سر مرز ، خروجي اَزَت ميگيرن .

ترديدم رو که ديد پُک غليط سيگارش رو تو صورتم فوت کرد و گفت : ببين داداش ما ساعت 9 راه ميافتيم .

فردا ساعت 6 صبح ميرسم استانبول ، تو ميتوني تا ساعت 10 شب تو خيابونا برا خودت بگردي . شبم بيا خودم ميبرمت يه جاي دِبش ؛ عشق و حال . زد روي شونم .

يکه ايي خوردم . منظورم رو که ميفهمي . گفتم آره بابا . خواستم کم نيارم گفتم : خودم اهلشم .

گفت : خوبه اُوکي .

ادامه داد : فرداش هم ساعت 9 صبح دوباره راهي تهران ميشيم با خودمون ميتوني برگردي .

حساب کردم رفت و برگشتمون ميشه چهار روز . خيلي سفر خوبي ميشه .

گفتم : خوب من ميرم پاسبوردمو بيارم

با لحن شتاباني که انگار داشت هولم ميداد گفت : بدو راس ساعت 9 حرکت ميکنيما .

با گامهاي بلند از ترمينال خارج شدم .

خواستم تاکسي بگيرم که صداي خراشيده ايي توجهم رو جلب کرد

رشت / رشت / رشت حرکت .

يه مرد ميانسال با لباسي نه چندان مرتب و پوستي آفتاب سوخته پاي يه اتوبوس سفيد رنگ و تروتميز که چهار پنج صندلي خالي داشت ايستاده بود .

انگار سحر شدم . توي چند ثانيه تصميم عوض شد . سوار اتوبوس شدم .

همينطور که داشتم کُتم رو در مياوردم با ذوق به خودم گفتم . چه جذابيتي داره اين رشت !!

آهاي رشت ؛ من دارم ميام .

..........................................  ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:58  توسط فرزاد سیفی زاده  | 

نشستم کنارش .

بهش گفتم : تا کي ميخواي ادامه بدي ؟

از اين وضع خسته نشدي ؟

دلت نميخواد بلند بشي ؟

اين وضع بايد تغيير کنه .

دل همه از دستت خون شده ؟

تکليف هيچ کس روشن نيست

مادرت داره دق ميکنه بيچاره .

پيرزن نمي دونه ديگه بايد چکار کنه .

از وقتي که توي اين وضع افتادي هيچي سر جاش نيست .

راستش ما هم نمي خوايم خيلي دخالت کنيم .

آخ گلوم گرفت ، قلبم داره تير ميکشه .

باباجون من ؛ تا کي ميخواي به آسمون نگاه کني ؟

آخ ؛ اين چه کاري بود ،‌ اين چه کاري بود با خودت کردي عزيز من ؟!

خون توي صورتم دويد .

يه هو تمام بدنم گرم شد .

عرق سرد  کمرم رو آزار ميداد .

کنترل اعصابم از دستم خارج شده بود .

داد زدم ؛ پس چرا هيچي نمي گي ؟

دستم رو گرفتند . منو بردن بيرون .

رييس بيمارستان با مادر علي صحبت ميکرد .

شايد اين آخرين تلاش او براي متقاعد کردن پيرزن براي اهداء عضو پسر 19 ساله اش باشه !

مادر علي همانطور که اشک ميريخت بين هق هق گريه ش نجوا ميکرد خدايا ؛ علي جان ؛ چه کار بايد بکنم ؟!

مادر علي رو کرد به رييس بيمارستان و گفت : آخ جوون مرگ شد پسرم .

دکتر جان کجا رو بايد امضا کنم ؟

... شاهد آن نيست كه مويي و مياني دارد             بنده طلعت آن باش كه آني دارد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 12:39  توسط فرزاد سیفی زاده  | 

شيرين تر از غيبت توي دنيا هيچي نيست . اصلا اين غيبت يه وقتايي معجوني آرم بخشه .

لحظه ي غيبت کردن چنان اين شيريني و تاثير آرمش بخشش ميگيرت که هيچ تذکر و اشاره و کنايه ايي به يادت نمي ياد .

آدماي اهل غيبت . آدماي خاصي اند . هر جا ميرن ، چيزهاي را ميبينن که ديگران خيـــلي به آنها دقت نميکنن ، بعد همونارو چنان با آب و تاب نقل ميکنن که بيا و ببين .راجع به منع اين حس عجيب انساني که ترديد نکنيد با همه ي ما هست و خواهد بود اخبار و احاديث و نغز بزرگان بسيار آمده اما کو گوش شنوا .

توي تاکسي نشسته بودم .

سه نفر ديگه غير از من و راننده هم توي اين اطاقِ کوچکِ به ظاهر عمومي جا خوش کرده بودند . يـه مردِ ميان سالِ تنومند با پيراهن سفيدْ رنگي ، صندلي جلوْ کنار راننده به پشتي شل و وِلي که روي پاي نفر عقبي افتاده بود يله داده بود .

از بين دو سه پُک سيگاري که به دست داشت لطف ميکرد و باز دم يه پُکش رو از پنجره به بيرون فوت ميکرد اما بقيه دود سيگارش مهمون ريه هاي من و مسافراي ديگه بود .

اصلا دوست نداشتم جاي نفر پشت سر او باشم، هم وزن اين آقا رو روي پاهام تحمل کنم / هم خاکستر سيگار طرفو که باد از پنجره جلو روي لباسم پهن ميکرد وهم اينکه دود موجود توي اتاق ماشين رو تنفس کنم .

البته توي تحمل مورد سومي با او شريک بودم !

دو سه بار اين دست و اون دست کرد چيزي بگه ولي جلوي خودش رو گرفت .

" داداش اين بغلا پياده ميشم "

جمله بسيار زيبايي بود به خصوص که مسافر سيگار به دست اونو ادا کنه .

يک دقيقه بعدِ پياده شدنش هنوز مشغول تنفس دود سيگارش بوديم .

جَوون صدا کلفت صندلي پشت همينطور که داشت زانوهايش را ميماليد گفت : مرتيکه خجالت نميکشه . بــا اين هيکل گُنده و با اين موي سفيدش انگار توي دستشويي خونه ش نشسته . خفمون کرد با اين دود سيگار لاپيچش.

خاک بر سر اصلا فکر نميکنه که کس ديگه ايي هم تو ماشين هست ....

لابه لاي ابراز اعتراضش نگاهي هم به ما ميکرد من و بغل دستيم هم با سر به علامت تاييد با او همراه شديم .

زنگ مبايلش حرفش رو بريد . خيلي توپش پر بود اگه تلفنش زنگ نمي خورد حرف و اعتراض براي گفتن زياد داشت .

" سلام ممد آقا

چي گفتي ! نه آقا ! همون دويست هزار تومان يک کلام . نه قربونت برم

اصلا جا نداره

نمي خواد ! ميدمش يه مشتري ديگه ."

راستش حسابي ما درگير معاملعه ي تلفني او شده بوديم .

مثل اينکه صداش هم خوب نمي رفت براي همين حسابي باد به گلو انداخته بود .

" ممد آقا يه لحظه گوشي ." آقا من پياده ميشم . کرايه اش را داد و پياده شد .

درو که بست کسي که بين من و اون نشسته بود گفت : بابا گوشمون کَر شد .

چه گيري افتاديم انگار دفتر کارشه.

پدر بيامورز اصلا ملاحظه نميکنه که اينجا نبايد با مبايل اينجوري به گوش و اعصاب ما تجاوز کنه .!!!

منهم سري به چپ و راست تکون دادم . مثل اينکه تاييد من کمي آرومش کرد .

کمي جلوتر اين مسافر هم پياده شد .

من موندم و راننده ،

ديرم شده بود .

راننده سرعتش رو بيشتر کرد . خوشحال شدم . اگه همينجور مسير رو طي ميکرد تقريبا 10 دقيقه ديگه به مقصد ميرسيدم .

سر يکي از چهار راهها راننده مسيرش رو کج کرد با عجله گفتم : قربان من آخر همت پياده ميشم .

نذاشت حرفم تموم بشه .

با شتاب يه دنده عوض کرد و با لحن خيلي قاطعانه اي که اصلا بوي خواهش و اجازه گرفتن نداشت گفت : اين پمپ گازيه خيلي خلوته 10 دقيقه بيشتر طول نميکشه من گازمو بزنم .

نميدونستم منفي جواب بدم / پياده بشم / اعتراض کنم ، فقط سکوت کردم .

بعد از چند دقيقه معطل شدن نوبتش رسيد پياده که شد خيلي دلم ميخواست يکي کنارم ميبود تا ميتونستم حسابي از بي ملاحظگي اين آقاي راننده تاکسي فلان ... فلان ... شده گله کنم . عصباني بودم . به خودم گفتم ؛ خواستم که پــياده بشم حتما بهش اعتراض ميکنم . ميگم ؛ دفعه بعد اگه خواستيد گاز يا بنزين بزنيد يا مسافراتون رو پياده کنيد يا از اونها اجازه بگيريد شايد کسي عجله داشت و ... در و باز کرد و پريد تو ماشين تندي استارت زد و راه افتاد .

با لبخندي زورکي از توي آينه بهم نگاه کرد و گفت : خيلي ببخشيدا .

گفتم : ‌ايرادي نداره حق داريد ، خلوت بود .

نمي دونم چرا اين کلمات از دهنم اومد بيرون ؟! ديگه تموم شد ، با اين جواب دلنشين ، ديگه جايي براي اعتراض و اون خطابه ايي که قصد داشتم موقع پياده شدن ايراد کنم باقي نمونده بود .

راننده گفت : عجب آدماي سوء استفاده گري هستن . اين پُمپيا رو ميگم . آقا پانصد توماني بهشون ميدي ديگه باقيش روبرنمي گردونن.صبح تا شب دويستا 100 تومان ميشه بيست هزار تومان توي يه ماه ششصد هزار تومان ،‌ همينجوري

مردم رو سرکيسه ميکنن . سري تکون دادم . گفتم کاملا حق با شماست .

در ماشين رو که بستم دلم ميخواست داد بزنم . حسابي کلافه بودم . دنبال يکي ميگشتم تا درد دلم رو از دير رسيدن و معطلي که اين آقاي راننده از خود راضي و ( سه تا نقطه) به سرم آورده بود خالي کنم .

اما حيف ؛ نه کسي بود نه من وقت داشتم کسي رو پيدا کنم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 10:26  توسط فرزاد سیفی زاده  | 

بغل دست خانه ما يکي از اين بساز و بفروشا در حال ساخت و سازه .

باغچه خونه ما دوتا درخت توت داره يکی سفيد يکي هم توت سياه .

با اينکه خيلي هم ما به اين دو درخت رسيدگي نکرديم اما محصول امسالش خيلي پربار شده .

جمعه فرصت خوبي بود تا همراه پسرم "محمد پارسا" مشغول چيدن توت بشيم . زير سايه دو درخت مشغلول بوديم که همسايه ما يعني همان بساز و بفروشه داشت با يکي از کارگرهاي ساختماني اش بلند بلند حرف ميزد .

(( کارگر با لهجه شهرستاني گفت : آقا تقصير من نبود .

کارفرما : خفه شو ، مرتيکه .

حداقل دويست هزارتومان پول تعميرش ميشه .

تازه کلي هم کار عقب ميفتيم .

يک ماه اومدي سرکار از روز اول مدام به ما ضرر زدي .

روزي ده هزار توان دستمزد تو ميشه .

کارگر: آخه آقا . شماکه گفتيد روزي ....

آخه آقا نداره .

حقوق يک ماهه ي تو ميشه سيصد هزار تومان .

سه روز رفتي مرخصي . سي هزار تومان .

سي هزار تومان دستي گرفتي ، ميشه شصت هزار تومان .

قرار نبوده شب اينجا بخوابي که خوابيدي . هر شب 5 هزار تومن که من سه هزار تومان کم ميکنم . اين ميشه صد و پنجاه هزار تومان .

موتور بالابر رو سوزوندي که خرج تعميرش ميشه صدوپنجاه هزار تومن . اين ميشه سيصد هزار تومن.اين هم ده هزار تومن براي اينکه دست خالي از اينجا نري هرچند واقعا لياقت اون رو هم نداري .

خداحافظ از فردا هم نيا سر کار .

باد تندي وزيد از شاخه هاي بالايي درخت چندتا توت سفيد و سياه با هم به زمين افتاد پارسا با هيجان مشغول جمع کردن شد . در حياط را باز کردم پسر لاغري و قد بلندي با اسکناسهاي سبز رنگي که تو دستش ورق ميخورد ، پاهايش را روي زمين ميکشيد .

به ياد داستان کوتاهي از آنتوان چخوف افتادم . " متشکرم" .

((((همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .

به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟

- چهل روبل .

- نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد.

شما دو ماه براي من كار كرديد.

- دو ماه و پنج روز .

- دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد.

سه تعطيلي . . . «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد.

- سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا» بوديد فقط «وانيا» و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد.

دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصي‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و يك‌ ‌روبل، درسته؟

چشم چپ «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت.

- و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .

فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم.

موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان

باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد.

پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم.

در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد.

« يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم.

- امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام .

- خيلي خوب شما، شايد

- از چهل ويك بيست و هفت تا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند.

چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره !

- من فقط مقدار كمي گرفتم .

در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بيشتر.

- ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . يكي و يكي.

- يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .

- به آهستگي گفت: متشكّرم!

- جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.

- پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟

- به خاطر پول.

- يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟

- در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند.

- آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده.

ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان در نيامد؟

ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟

لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است.

بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم.

براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم!

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:0  توسط فرزاد سیفی زاده  | 

مدتهاست که تو شهرِ ما رنگين کمان نزده .

کوچيک بودم ، بارون که ميباريد ، عشقِ ديدن رنگين کمان به دلم ميافتاد . مادرم ميگفت : اَلانه که رنگين کمان بزنه ! اين حرف رو موقعي که خورشيد پرتوي نورش رو به تراشه هاي آب توي آسموني که هنوز خيسِ بارون بود ميتاباند ،ميزد .

 بيرون ميدويدم ، درِ حياط که باز ميشد ، چشم انداز کوه و دشتِ شمالي شهر، چارقدِ هفت رنگ به سرکشيده بود.

اولين باري که جشنِ نور و بارون و آسمونِ آبي خدا رو با هفت رنگ زيباش ، ديدم هفت سالم بود .

يـه روز ، توي دشت ِپای کوه، آنقدر دويدم تا برسم به رنگين کمان .

 مادر بزرگم ميگفت : (( رنگين کمان هديه بهشتي هاست به کساني که توي زمين کارهاي خوب ميکنن يا دوست دارن کاراي خوب بکنن ))

لب به دندون ميگرفت و ميگفت : (( واي ميترسم از روزي که ديگه رنگين کمون نزنه ))

ظهر يه روز باروني وقتي روم رو بــــرگردوندم تا کسي اشکام رور موقع دفن کردن مادر بزرگم نبينه / گوشه قبرستون ديدم ، رنگين کمان خشگلي زده . فکر ميکنم شش رنگ داشت ، يه رنگش کم شده بود .

بچه اي توي دنيا نيست که حداقل يکبار رنگين کمان رو توي دفترِ نقاشيش نکشيده باشه . شُعراي زيادي تا حالا در وصف اين جادوي آسماني سرودن . بچه هاي زيادي هم هستن که شعر رنگين کمان رو حفظ اند .

بعد از اولين ملاقاتم با هفت رنگ شيرين آسمون .

نسيم بعد از هر بارون بوي رنگين کمان ميداد . بوي سبز ، آبي ، نارنجي ، بنفش ، نيلي ، قرمز

بعد از باران ، دلم هواي نفس کشيدن تو حياط خيس خورده خانه مان ميکرد .

مادرم بي قراريم رو که ميديد دست به کار ميشد . بدون هيچ مقدمه ايي .

" يکي بود يکي نبود " . در شهر داستان رو برام باز ميکرد .

دل بي تابم دست به دست نسيم راهي روياهاي کودکانه ميشد و برا همين امروز نفس عميق بعد از باران منو به همان روزها ميبره .

هنوز قصه ي هفت رنگ / رنگين کمان مادرم توي گوشمه :

(( شبي سياه تا صبح بارون باريد .

رعد و برق ميزد ، دل همه ميلرزيد .

بچه ها از ترس خوابشان نبُرد .

برخي سر به بازوي پدرانشان ميگذاشتند و برخي هم به آغوش گرم مادرانشان پناه ميبردند.

سپيده زد .

باران باز هم ميباريد .

ديگر ، شدت زيادي نداشت .

ُاِنگار خورشيد هم ترسان و لرزان بالا ميامد . بالاخره بالا آمد .

از لاي ابرهايي که کمي دل ، باز کرده بودند تابيد .

در آسمان قوس رنگي درست شد .

از پشت تمام پنجره هاي شهر ، چشمان کوچکي با لبخند ، خيره به هفت رنگ آسمان شد .

بچه ها از همه بيشتر رنگ ها را مي فهميدند .

رنگ ، رنگ زندگي بود .

رنگ خنده ، رنگ شادي ، رنگ دوستي و رنگ عشق ...

وقتي رنگين کمان توي آسمون ميزنه همه ميخندن